Happy Doctor's Day

به همون آهنگ رپ کردی گوش بدین. برای یکی دو روز. مثل همه ی آهنگ های امروزی مفهوم آنچنان والایی ندارد اما ملودی خیلی قشنگی داره. ترجمه ی اصل ترانه در ادامه ی مطلب هست. از دست ندید. خواننده محمد امین غلام یاری است. کاش دکلمه ی وسطش نبود!

 ترجمه در پایین - ادامه مطلب


***************************


  زينگونه ام که در غم غربت شکيب نيست

گر سر کنم شکايت هجران غريب نيست

جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش

کز جان شکيب هست و ز جانان شکيب نيست 

گمگشته ی ديار محبت کجا رود

نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم که يار به حالم نظر نکرد

ای خواجه درد هست و ليکن طبيب نيست.


اول شهریور،روز بزرگداشت حکیم ابوعلی سینا که فرانسوی ها به او" Avicenne

" «اَوی سِن» می گویند.


روز پزشک و روزی که اختصاص به دو نفر از دوستان این وبلاگ دارد:

دکتر علی داوری مقدم و نیز دکتر امیرحسین مسرورنعیمی.



با آرزوی روز و روزگاری سرشار از موفقیت و تندرستی برای شما،


روز پزشک گرامی باد.


یکی از عالی ترین سروده های نظامی در نصیحت به فرزند خویش، با احترام تقدیم به شما:


ای چارده ساله قره‌العین

بالغ نظر علوم کونین

آن روز که هفت ساله بودی

چون گل به چمن حواله بودی


و اکنون که به چارده رسیدی

چون سرو بر اوج سرکشیدی


غافل منشین نه وقت بازیست

وقت هنر است و سرفرازیست


دانش طلب و بزرگی آموز

تا به نگرند روزت از روز


جائی که بزرگ بایدت بود

فرزندی من ندارت سود


چون شیر به خود سپه‌شکن باش

فرزند خصال خویشتن باش


دولت‌طلبی سبب نگه‌دار

با خلق خدا ادب نگه‌دار


وان شغل طلب ز روی حالت

کز کرده نباشدت خجالت



در شعر مپیچ و در فن او

چون اکذب اوست احسن او


زین فن مطلب بلند نامی

کان ختم شده است بر نظامی


نظم ارچه به مرتبت بلند است

آن علم طلب که سودمند است


در جدول این خط قیاسی

میکوش به خویشتن‌شناسی


تشریح نهاد خود درآموز

کاین معرفتی است خاطر افروز


پیغمبر گفت علم علمان

علم الادیان و علم الابدان


در ناف دو علم بوی طیب است

وان هر دو فقیه یا طبیب است


می‌باش طبیب عیسوی هش

اما نه طبیب آدمی کش


می‌باش فقیه طاعت اندوز

اما نه فقیه حیلت آموز


گر هردو شوی بلند گردی

پیش همه ارجمند گردی



می‌کوش به هر ورق که خوانی

کان دانش را تمام دانی


با اینکه سخن به لطف آبست

کم گفتن هر سخن صوابست


آب ارچه همه زلال خیزد

از خوردن پر ملال خیزد


کم گوی و گزیده گوی چون در

تا ز اندک تو جهان شود پر



یک دسته گل دماغ پرور

از خرمن صد گیاه بهتر


گر باشد صد ستاره در پیش

تعظیم یک آفتاب ازو بیش


گرچه همه کوکبی به تابست

افروختگی در آفتابست.



ترجمه ی آهنگ کردی در ادامه مطلب

ادامه نوشته

پاسخی به یک دوست

شهریار ملک دلهایی نمی‌دانم که‌ای؟

جانشین حق تعالایی نمی‌دانم که‌ای؟

تا خدا می‌بینمت یا با خدا می‌بینمت

هم‌نشین با ذات یکتایی نمی‌دانم که‌ای؟

سین سِرّی، رای رمزی، حای حییّ، نون نور

تحت بسم‌الله را بایی، نمی‌دانم که‌ای؟

آسمانی یا زمین؟ یا ماه یا مهری، بگو

رعد؟ باران؟ ابر؟ دریایی؟ نمی‌دانم که‌ای؟

آدمی، نوحی، خلیلی، هود و نوح و صالحی؟

یا کلیمی یا مسیحایی؟ نمی‌دانم که‌ای؟

زمزمی رکنی مقامی یا صفا و مروه‌ای؟

گرچه دانم فوق اینهایی نمی‌دانم که‌ای؟

انبیا را رهنمایی، اولیا را رهبری

مؤمنین را نیز مولایی، نمی‌دانم که‌ای؟

از بشر بالاتری و از ملک نیکوتری

فوق فوق معرفت‌هایی نمی‌دانم که‌ای؟

همچنان شمعی که تنها سوخته در انجمن

در میان جمع تنهایی نمی‌دانم که‌ای؟

وسعت ملک خداوند است زیر سایه‌ات

آفتاب عالم‌آرایی نمی‌دانم که‌ای؟

اولی و آخری و باطنی و ظاهری

سید و مولا و اولایی نمی‌دانم که‌ای؟

گرچه جان عالمی عالم تو را نشناخته

گرچه در مایی و با مایی نمی‌دانم که‌ای؟

گه شود خم نخل طوبی پیش سرو قامتت

گه کنار نخل خرمایی، نمی‌دانم که‌ای؟

گه شب معراج گردی با محمّد همنشین

گاه بر ایتام بابایی نمی‌دانم که‌ای؟

رخت نو از آن قنبر، جامۀ کهنه ز تو

او غلام است و تو آقایی، نمی‌دانم که‌ای؟

هم امیرالمؤمنینی، هم امام المتقین

هم ولی حق تعالایی نمی‌دانم که‌ای؟

گاه بر تخت خلافت، گاه در قعر قنات

گاه پایین، گاه بالایی نمی‌دانم که‌ای؟

گاه با حکم محمّد ‌می‌روی در کام مرگ

گه اجل را حکم فرمایی نمی‌دانم که‌ای؟

گاه با عیسی ابن مریم بر فراز آسمان

گاه با موسی به سینایی نمی‌دانم که‌ای؟

اینکه مدح توست در آوای«میثم» روز و شب

نای جانش را تو آوایی نمی‌دانم که‌ای؟


**************************


درد علی دو گونه است:


یک درد، دردیست که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس میکند.

و درد دیگر دردیست که اورا تنها در نیمه شبهای خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه

کشانده……و به ناله در آورده است.


ما تنها بردردی می گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس میکند. اما، این درد علی نیست. 


دردی که چنان روح بزرگی را بناله اورده است، تنهائی است، که ما انرا نمیشناسیم!


باید این درد را بشناسیم…..نه ان درد را….. که علی درد شمشیر احساس نمیکند.

و………ما…………   درد علی را احساس نمی کنیم.    


من معتقدم،اسلام کمتر مدیون شمشیر علی و جهاد اوست و بیشتر مدیون سکوت و تحمل اوست!


دکتر علی شریعتی


**********************************************************


یک دوست بسیارگرامی،  سؤالی را در ارتباط با « بی عدالتی در باب زنان » مطرح فرمودند

که بنده، چکیده ی تفکرم را در قالب مطالب زیر تقدیم حضورشان می نمایم. شاید برای شما هم

نافع باشد و شاید هم خوشتان نیاید ولی به هر حال بد نیست که گاهی هم چیزهایی را تجربه کنید

که خوشایندتان نباشد.

سیمون دو بووار : Simone De Beauvoir فیلسوف و نویسندۀ نامدار

فرانسوی، صد سال پیش به دنیا آمد. او را مهم ترین زن روشنفکر قرن بیستم

دانسته اند که نه تنها در فلسفه و ادبیات، بلکه در مبارزات اجتماعی زنان نیز

جایگاهی بلند دارد.

در زمانه ای که جامعه برای زنان، مرزهای محدود و معینی می شناخت، سیمون دو بووار یکی از نخستین زنانی بود که در زندگی، تحصیلات و فعالیت اجتماعی،

از آغاز همپای مردان پیش رفت، نه برای آنکه هویتی مردانه بگیرد یا بندهای اجتماعی را سبکسرانه درهم بشکند، بل برای آنکه به زن هویتی تازه و مستقل بدهد.


در سال ۱۹۲۹ در کلاس‌ها و محافل فلسفی، با ژان پل سارتر، نویسنده و فیلسوف شهیر فرانسوی، آشنا شد و تا آخر عمر یار و یاور او باقی ماند. آنها رابطه ای پایدار برقرار کردند، که در عین وفاداری و احترام متقابل، بر استقلال استوار بود. این دو شخصیت جامعه روشنفکری فرانسه، در کنار کار آموزگاری، به آموزش و مطالعات فلسفی ادامه دادند.


بقیه ی مطلب را در ادامه بخوانید. متشکرم.

آیا شما همسر خدا هستید؟

      یک شاهد عینی از نیویورک سیتی نقل کرد: در یک روز سرد دسامبر ،

چندسال پیش، یه پسر کوچیک، در حدود 10 ساله، کنار یه مغازه کفش فروشی

توی یه خیابون شلوغ  ایستاده بود. پابرهنه زل زده بود به ویترین،  و از

سرما به خودش می لرزید.

یه خانم به پسر نزدیک شد و گفت: “ دوست کوچولوی من، چرا اینقدر ژرف

به اون شیشه نگاه میکنی؟”

بچه جواب داد : “ من داشتم از خدا میخواستم که یه جفت از اون کفشها رو

بهم بده.”    

اون خانم دست بچه رو گرفت، رفت توی مغازه، و از فروشنده خواست که نیم

دوجین از کفشها رو برای پسر بچه بیاورد.     

بعدش از مغازه دار خواست اگه میشه یه لگن آب و یه حوله بهش بده. و اونم

خیلی سریع اینا رو واسه ش آورد. خانم دوست کوچولو رو برد عقب مغازه،

دستکشهای خودشو در آورد، زانو زد رو زمین، پاهای کوچک پسر رو شست

و با حوله خشک کرد.      

حالا دیگه فروشنده با کفشها برگشته بود. یه جفت گذاشت جلوی پاهای پسر.

اون خانم کفشها رو براش خرید. بقیه کفشها رو هم بست و همشو داد به

پسره. نوازشش کرد و بهش گفت:

“ بدون شک، تو الان احساس راحتی بیشتری میکنی.”  و برگشت که بره.     

بچه مات و مبهوت با دستش خانم رو گرفت، در حالی که به صورت خانم نگاه

میکرد و اشک توی چشماش بود ازش پرسید: 

شما همسر خدا هستید؟



New York City: It was a cold day in December. A little boy

about 10-year-old was standing before a shoe store on

Broadway, barefooted, peering through the window, and

shivering with cold. A lady approached the boy and said, "My

little fellow, why are you looking so earnestly in that window?"


"I was asking God to give me a pair of shoes," was the boy’s

reply. The lady took him by the hand and went into the store,

and  asked the clerk to get a half dozen pairs of socks for the

boy. She then asked if  he could give her a basin of water and

a towel.


He quickly brought them to her. She took the little fellow to the

back part of the store and, removing her gloves, knelt down,

washed his little feet, and dried them with a towel. By this time

the clerk had returned with the socks. Placing a pair upon the

boy’s feet, she then purchased him a pair of shoes, and tying

up the remaining pairs of socks, gave them to him.


She patted him on the head and said, "No doubt, my little

fellow, you feel more comfortable now?"


As she turned to go, the astonished lad caught her by the hand,

and looking up in her face, with tears in his eyes, answered the

question with these words:


"Are you God’s wife?"


By: Author Unknown, Source Unknown

عذرخواهی و تشکر

سلامی چو بوی خوش آشنایی 

بدان مردم دیده ی روشنایی

                                          

این پست جدید محسوب نمی شود و فقط حاشیه ای است که بر همان پست قبلی نوشته می شود. قبل از هر چیز یک عذرخواهی عمیق است از محضر مهندس بزرگوار، جناب شجاعی عزیز:

توضیحش عذر بدتر از گناه است ولی مطلع نظرات پست قبلی غزل عارفانه ی ایشان بود اما به دلیل یک اشتباه ساده، زمانی که داشتم صفحه ی کامنت ها رو ساماندهی می کردم، کامنت مربوطه حذف شد. برای جبران و با کسب اجازه از محضرشان، یکی دیگر از غزلیات عرفانی بسیار زیبای این شاعر متعهد را در ادامه ی مطلب و با فونتی زیباتر از صفحه ی نظرات تقدیم شما گرامیان می نمایم.

نکته ی دوم، ابراز تشکر صمیمانه ی بنده از تمامی بزرگوارانی است که به "مائده ها" سرمی زنند، به ویژه عزیزانی که با نظرات مشفقانه من را به ادامه ی راه دلگرم می سازند.

به پاس قدردانی از دوستان و شعر متعهد، بخشی از شعر "نقش شاعر" از دیوان "پرتوها و سایه ها"، اثر بزرگترین شاعر قرن نوزدهم فرانسه و به اعتقاد خیلی ها، بزرگترین شاعر تمامی اعصار در فرانسه، یعنی ویکتور هوگو را تقدیم حضورتان می نمایم.

نظرات در این بخش فعال نیست و برای انسجام بهتر، لطفا در همان پست قبلی نظر بگذارید.

هوگو فقط یک شاعر نبود. عظمت او در یک پست و چند پست قابل بیان نیست. بایستی در فصولی متعدد به او پرداخت. او از معدود شاعرانی است که در پانتئون به خاک سپرده شده است و باز در این باره مفصل خواهم نوشت. به همین اندازه اکتفا می کنم که روزی که او رفت، فرانسه و پاریس به خود لرزید و چنان مراسم باشکوهی برای تشییعش برگزار گردید که برای پادشاهان فرانسه هرگز رخ نداده بود. او از جمله شاعران متعهد بود و این شعر وی را سمبل ادبیات متعهد محسوب می نمایند.

ضمن ادای احترام، تقدیم به شما:

شاعر، در روزهای کفرآمیز،

می آید و روزهای بهتری را تدارک می بیند.

وی اهل مدینه های آرمانی است،

پاهایش اینجاست و دیدگانش در جای دگر.

این اوست که بر فراز همه ی سر ها،

در هر زمان، همچون پیغمبران،

در دست خود، که همه چیز در آن می گنجد،

باید، چه او را ناسزا بگویند و چه بستایند،

به کردار مشعلی که  تکان می دهد،

 آینده را شعله افشان و نورانی کند.

ترجمه از: استاد سید ضیاءالدین دهشیری با اندکی دخل و تصرف



Le poète en des jours impies
Vient préparer des jours meilleurs.
ll est l'homme des utopies,
Les pieds ici, les yeux ailleurs.
C'est lui qui sur toutes les têtes,
En tout temps, pareil aux prophètes,
Dans sa main, où tout peut tenir,
Doit, qu'on l'insulte ou qu'on le loue,
Comme une torche qu'il secoue,
Faire flamboyer l'avenir !

 Hugo, Fonction du poète, Les Rayons et les Ombres.

غزل زیبای مهندس شجاعی، در ادامه ی مطلب: 

ادامه نوشته

گوهر خرد

چیزهای شگفت انگیز بسیاری هست

 که پول نمی تواند آنها را بخرد:

شخصیت، دوستی، نوع دوستی

و مهم تر از همه

رحمت الهی!



پیوسته به خاطر داشته باشید

که خداوند همه ی بارها را به دوش می کشد،

نه تنها بار یکایک افراد،

که بار همه ی کشور ها، منظومه ی شمسی،

کهکشان ها و کل هستی را.

بنابراین

بر دوش کشیدن بار نگرانی های مختلف

بر شانه های ضعیفمان

کاری احمقانه است.

(برگرفته از کتاب گوهر خرد، نوشته ی: جی. پی. واسوانی)


گل های سعدی

با سلام به محضر همه ی شما گرامیان:

چند روز قبل که اون ترانه ی " پل میرابو "، اثر گیوم آپولینر رو تقدیمتون کردم، آقای دکتر داوری مقدم، در کامنت ها نوشتند که با خواندن آن ترانه، شعری از حضرت حافظ در ذهنشان تداعی شده است. این تداعی ها در ادبیات مکرر تکرار می شوند و گاه مایه ی شگفتی می شود؛ تا بدان حد که می بینیم مولانا، قرن ها قبل از سوررئالیست های فرانسوی می فرماید:

" تو مپندار كه من شعر «به خود» مي گويم
تا كه بيدارم و هشيار؛ يكي دم نزنم"

و این تأثیرات بی شمارند و اگرمجالی باشد، به مرور از آنها سخن خواهیم گفت:

آندره ژید، نویسنده ی کتاب "مائده های زمینی"، به شدت تحت تأثیر حافظ و خیام بوده است. خود در این باره می فرماید:

«من با سعدی و فردوسی و خیام و حافظ  تنگاتنگ زیسته ام ... و با آنان در وحدت کامل بسر برده ام

 و عمیقا  تحت تأثیر اندیشه هایشان قرار گرفته ام.  اینان شاعرانی هستند که از چشمه ی شعر سیر

نوشیده اند و من نیز همراه آنان به این چشمه راه یافته ام.»

بدين ترتيب عطر گلهاي شيراز تنها شامه نواز پارسي زبانان نيست بلكه عطر اين گلها در سراسر دنيا پراكنده شده است. تا جايي كه عطر «گلستان سعدي»،  تحسين و ستايش خانم مارسلين دبرد والمور، شاعره ی فرانسوی، را برانگيخت و در تأثير از آن قطعه ی «گلهاي سعدي» را پديد آورد.

تقدیم به شما:



بامدادان به باغ گل رفتم تا برایت دامنی گل سرخ بچینم.

اما چندان گل چیدم که دامنم تاب نیاورد و بندش بگسست.

بند دامن بگسست و گل های سرخ به همراه نسیم راه دریا را پیش گرفتند.

همه رفتند و هیچ کدام باز نگشتند؛

فقط امواج دریا لختی چند به رنگ گل ها درآمدند؛

تو گویی لحظه ای آب و آتش به هم آمیختند.

اکنون دیگر گلی ندارم که ارمغانت کنم

اما هنوز دامنم از بوی گل های سرخ عطرآگین است.

تو اگر میخواهی عطر گل ها را ببویی،

...


امشب سر بر دامنم بگذار.



چنانکه دانم و دانید، شعر فوق الهام گرفته از قطعۀ زیر در دیباچۀ گلستان سعدی است:


" به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم؛

دامنی پر کنم ، هدیۀ اصحاب را.

چون برسیدم،

بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست  برفت..."

Les roses de Saadi


J’ai voulu ce matin te rapporter des roses ;

Mais j'en avais tant pris dans mes ceintures closes

Que les nœuds trop serrées n'ont pu les contenir.

Les nœuds ont éclaté. Les roses envolées

Dans le vent, à la mer s'en sont toutes allées.

Elles ont suivi l'eau pour ne plus revenir;

La vague en a paru rouge et comme enflammée :

Ce soir, ma robe encore en est toute embaumée…

Respires-en sur moi l'odorant souvenir.


Marceline Desbordes-Valmore

Poésies, 1830.


لطفا برای دیدن ترجمه ی انگلیسی به ادامه ی مطلب بروید.

ادامه نوشته

گوهر خرد

 

از مادری پرسیدند:

«کدام یک از فرزندانت را بیشتر از همه دوست داری؟»

مادر پاسخ داد:

« فرزندی را که بیمار است، تا بهبود یابد

و فرزندی را که از من دور است، تا نزدم بازگردد.»

عشق خدا هم به یکایک ما چنین است.

(برگرفته از کتاب گوهر خرد، نوشته ی: جی. پی. واسوانی)



 

پل ميرابو

 

در این پست، ترانه ی معروف گیوم آپولینر، یعنی "پل میرابو" را تقدیم حضور می نمایم. این ترانه را خیلی ها به فارسی ترجمه کرده اند. ترجمه ی انتخابی من برگردانی است که به شعر شده است و نام مترجم گرانقدر را نمی دانم اما به نقل از سایت تبیان خدمت شما تقدیم می گردد. اگر اشتباه نکنم، مترجم گرانقدر این ترانه دکتر خانلری هستند و  استاد محتشمی هم در کلاس ادبیات قرن 19 اشاره ای بدان فرمودند.

با احترام، تقدیم به شما:

 

زیر پل رود روان می گذرد

عشق های من و تو

راستی باید از آن یادآورد؟!

بود پیوسته نشاط از پی درد

شب بیاید، بزند ساعت زنگ

روزها رفت و مرا هست درنگ


دست در دست هم و روی به روی

باش تا درگذرد

زیر بازوی دو یار

رود کز دیدن خلق آزرده است

شب بیاید، بزند ساعت زنگ

روزها رفت و مرا هست درنگ


عشق چون رود روان در گذر است

عشق اندر گذر است

گذرد عمر چه کند

آرزو لیک چه تیز است و چه تند

شب بیاید، بزند ساعت زنگ

روزها رفت و مرا هست درنگ

  

روز و هفته همه بگذشت، دریغ؛

نه زمانی که گذشت

بازگردد٬نه دلی کز کف رفت

زیر پل رود روان می گذرد


شب بیاید، بزند ساعت زنگ

روزها رفت و مرا هست درنگ

 

پل ميرابو كه به ياد ميرابو شاعر فرانسوي در سال 1893 بنا گذاشته شده است. یکی از رهبران انقلاب فرانسه هم به همین نام بوده است.نکته ی تأسف بار اینکه: سلان با پرتاب خود از آن به رودخانه ی سن، خودکشی کرد.

پل سلان (به آلمانی: Paul Celan)، یکی از بزرگ‌ترین شاعران آلمانی‌زبان قرن بیستم است.

Le Pont Mirabeau

Sous le pont Mirabeau coule la Seine
            Et nos amours
       Faut-il qu'il m'en souvienne
La joie venait toujours après la peine
 
     Vienne la nuit sonne l'heure
     Les jours s'en vont je demeure
 
Les mains dans les mains restons face à face
            Tandis que sous
       Le pont de nos bras passe
Des éternels regards l'onde si lasse
 
     Vienne la nuit sonne l'heure
     Les jours s'en vont je demeure
 
L'amour s'en va comme cette eau courante
            L'amour s'en va
       Comme la vie est lente
Et comme l'Espérance est violente
 
     Vienne la nuit sonne l'heure
     Les jours s'en vont je demeure
 
Passent les jours et passent les semaines
            Ni temps passé
       Ni les amours reviennent
Sous le pont Mirabeau coule la Seine
 
     Vienne la nuit sonne l'heure
Les jours s'en vont je demeure

نماز روزه هاتون مقبول درگاه حضرت دوست:

التماس دعا.

برای دیدن ترجمه ی انگلیسی، لطفا به ادامه ی مطلب بروید.


ادامه نوشته

تلطیف فضا


  یه روز، مرد هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود که تبرش

افتاد توی رودخونه!


وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن

گفت که تبرم توی رودخونه افتاده.


فرشته رفت زیر آب و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: " نه.

" فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر

توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه

تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره.


  فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه

خونه شد.

اما دیگر روزی، وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت،  زنش افتاد توی آب.

( ای داد بیداد! )


هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ هیزم

شکن جواب داد " اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. "

فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد:

" آره "


فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه!"

هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته!  منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدونی، اگه به جنیفر

لوپز" نه" میگفتم تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین

زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم آره . اونوقت تو

هر سه تا رو به من می دادی.  اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن

رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره. 


فرشته باز هم از صداقت مرد خوشحال شد و جنیفر را به او بخشید!

نکته اخلاقی این داستان اینه که هر وقت یه مرد دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفید می باشد.

  

Jennifer Lopez                                               Catherine Zeta-Jones                          

زن هیزم شکن رو کوسه ها خورده اند!

مرحمت همگی زیاد!

یا حق.           

اگر تو بروی چنانکه می دانم باید بروی.

وقتی ترانه ای را ادیت پیاف ، خولیو ایگلسیس ، فرانک سیناترا، تام جونز ، نیل دایاموند، پاتریشیا کاس ، سرژه لاما ، استینگ و تقریبا همه نامداران کلاسیک جهان یکبار اجرا کرده باشند ، علتش چیزی جز ترانه سحرآمیز ژاک برل نمی تواند باشد .

نام ترانه اصلی Ne me quitte pas ) به فرانسوی یعنی : ترکم مکن ) است که در سال ۱۹۵۹ توسط شاعر نامدار بلژیکی " ژاک برل " به زبان فرانسه سروده و اجرا شد. ملودی آنقدر عاشقانه و زیباست که تا کنون به ده ها زبان دنیا ترجمه و صدها بار توسط خوانندگان مشهور اعصار مختلف اجرا شده .

برگردان فاخر و آزاد این ترانه و ملودی زیبا به انگلیسی بانام If you go  away  و ( به زعم خودم ) بهترین اجرای انگلیسی آن توسط داستی اسپرینگفیلد”  چیزی از نسخه فرانسوی خودژاک برلکم ندارد. البته اگر بتوانیم از بازیگری صورت جادویی خود ژاک برل روی صحنه چشم بپوشیم.

در توشه ی پیوست شده با این پست، مجموعه ای بی نظیر ۳۰ اجرای متفاوت این ترانه توسط خواننده های مشهور به همراه ترجمه ترانه ها گردآوری شده است، که در هیچ کجای اینترنت یکجا پیدا نمی شود.

حجم کل این مجموعه  ۸۲ مگا بایت است .

اگر از ویدئو ها خوشتان آمد ، آن ها را از اینجا می توانید با حجم ۲۲ مگا بایت دانلود کنید.

ضمنا "داستی اسپرینگفیلد" به محض کلیک، براتون آنلاین اجرایش می کند

ترجمه ی متن انگلیسی، تقدیم به شما: در پست های بعدی، ترجمه و متن فرانسوی اش را تقدیم خواهم نمود.

* تمامی مطالب این پست به نقل از موزیک تایمز، با اندکی دخل و تصرف.                        

مرسی، موزیک تایمز.

عالی بود.

اگر در این روز تابستان  بروی،

که شاید خورشید را هم با خود ببری،

و تمامی پرندگانی را که  در آسمان تابستان پرواز می کردند؛

و عشق تازه مان  و قلب هایمان  را که  در اوج بودند

وقتی که روز جوان بود و شب طولانی

و ماه،  بخاطر آواز پرندگان شب  ثابت می ایستاد.

 

اگر تو بروی     …اگر تو بروی     …اگر تو بروی     …


اما اگر تو بمانی؛

روزی  را برایت خواهم ساخت،

که شبیه اش تاکنون نبوده

و شاید دیگر نخواهد بود.

ما در آفتاب خواهیم راند.

ما در باران خواهیم تاخت.

و با درختان حرف خواهیم زد.

و باد را پرستش خواهیم  نمود.

اما اگر تو بروی من درک خواهم کرد.


فقط  قدر پرکردن دستانم برایم عشق بگذار.

If you go away on this summer day
Then you might as well take the sun away
All the birds that flew in the summer sky
When our love was new and our hearts were high
When the day was young and the night was long

And the moon stood still for the night bird's song


If you go away, if you go away, if you go away


But if you stay, I'll make you a day
Like no day has been or will be again
We'll sail on the sun, we'll ride on the rain
We'll talk to the trees and worship the wind
Then if you go, I'll understand

Leave me just enough love to hold in my hand

********************

برای مشاهده ی متن کامل انگلیسی و ترجمه، لطفا به ادامه ی مطلب بروید.

ادامه نوشته