یادگار از تو همین سوخته جانی است مرا...
آدمیان مانند کودکان اند، از این حیث که اگر بد تربیتشان کنند، بی ادب می شوند: بنابراین با هیچ کس نباید بیش از اندازه گذشت یا محبت داشت. همانطور که دوستانمان را نه به علت رد کردن تقاضای قرضی که از ما خواسته اند، بلکه به علت اینکه به آنان قرض داده ایم از دست می دهیم، هیچ کس را به علت رفتار غرور آمیز و بی اعتنایی اندک از دست نمی دهیم، بلکه به این علت که رفتاری بیش از اندازه دوستانه و فروتنانه از ما دیده است. این رفتار موجب نخوت و تحمل ناپذیر شدن آنان می گردد و به شکست رابطه منجر می شود. انسان ها، به ویژه از این فکر که کسی به آنان نیاز دارد، تعادل خود را از دست می دهند، گستاخی و تکبر نتیجه ی ناگزیر این رفتار است. بعضی ها فقط کمابیش در اثر رابطه ای که با آنان برقرار می کنیم ( مثلا اگر چندین بار صمیمانه با آنان گفتگو کنیم ) بی شرم و گستاخ می شوند. دیری نمی گذرد که می پندارند می توانند هر آنچه می خواهند با ما بکنند و می کوشند قواعد ادب را زیر پا بگذارند. از این رو عده ی کمی برای معاشرت مناسب اند و باید به ویژه از مراوده با طبایع پست پرهیز کرد. اگر کسی به این فکر بیافتد که وابستگی من به دیگری بسیار بیشتر از وابستگی دیگری به من است، ناگاه دچار این احساس می شود که گویی آن دیگری چیزی از او دزدیده است سپس خواهد کوشید، تلافی کند و آن چیز را پس بگیرد. تنها راه برتری یافتن بر دیگران این است که آدمی به هیچ وجه نیازی به دیگران نداشته باشد و این را نشان بدهد. از این رو توصیه می شود که بگذاریم هر کس، چه زن، چه مرد، گاهگاه احساس کند که می توانیم از او صرفنظر کنیم : این کار، دوستی را مستحکم می کند. حتی نزد بعضی ها بی فایده نیست که گاهی رفتار خود را با ذره ای تحقیر نسبت به آنان بیامیزیم.
"آرتور شوپنهاور " ............. در باب حکمت زندگی
کتاب پیشنهادی هفته:

شوربختي مرد در اين است كه سن خود را نمي
بيند. جسمش پير مي شود اما تمنايش همچنان جوان مي ماند. زن، هستي اش با زمان گره
خورده. آن ساعت دروني كه نظم مي دهد به چرخه زايمان، آن عقربه كه در لحظه اي مقرر
مي ايستد روي ساعت يائسگي، اينها همه پاي زن را از راه مي برد روي زمين سخت
واقعيت. هر روز كه مي ايستد در برابر آينه تا خطي بكشد به چشم يا سرخي بدهد به لب،
تصوير رو به رو خيره اش مي كند به رد پاي زمان كه ذره ذره چين مي دهد به پوست. اما
مرد، پايش لب گور هم كه باشد چشمش كه بيفتد به دختري زيبا، جواني او را مي بيند
اما زانوان خميده و عصاي خود را نه؛ مگر وقتي كه واقعيت با بي رحمي تمام آوار شود
روي سرش....
چه کسی داور است ؟ لباس سپید را ایرانی
ها برای عروسی می پوشند و هندی ها برای عزا. من باید چه لباسی بپوشم ؟ تمام
استنباط ما از درستی و نادرستی ِ چیزها مشروط است. ماشینی هستیم که از کودکی
برنامه ریزی اش می کنند برای آنکه جهان را آنطور ببیند که بزرگترها خواسته اند. با
اینهمه ، ما معتقدیم که عقل داریم و قادریم خوب را از بد جدا کنیم. پس من کی باید
جهان را آنگونه ببینم که هست ؟ و مگر ما چندبار به دنیا می آییم ؟
