خطبه ای در باب مرگ (بوسوئه، خطیب مشهور فرانسوی)

خطیب، ساکنان قصر سلطنتی را دعوت می کند که در عالم خیال، در کنار عیسی مسیح

بایستند و به جنازه ی لازار، آن مرد خدا بنگرند. انسانها همواره سعی می کنند که فکر

خود را از مسأله ی مرگ منحرف سازند اما در واقع تنها با توجه به مرگ است که

می توان به راز وجود انسان پی برد. موجودی که به هنگام مرگ تنی حقیر بیش

نیست اما زمانی که پا به عرصه ی ابدیّت می گذارد بی نهایت شریف و والا است.

 

ابتدا باید بدانید که: انسان مخلوقی بینوا است. وقتی می میرد به جنازه ای متعفن بدل

می شود. زندگی برهه ای کوتاه از عمر آدمی است گوئی نسل ها پی درپی بر یکدیگر

فشار می آورند که هر چه زودتر به ورطه ی فنا پای نهند. اگر صد سال عمر کند یا

هزار سال عاقبت در یک لحظه از صفحه ی گیتی محو می شود.

 

و دیگر آنکه: انسان هیچگاه فنا نمی شود. روح وی در کار خلقت خداوند مشارکت می

کند. او با نبوغ خویش بر جهان مسلط می شود و به عوالم و ارزش های والا دست

می یابد. او ابدیت را درک می کند، زیرا وجودی فطرتاً پاک است، تنها گناه است

که او را به سوی ناپاکی می کشاند و تنها ایمان است که دریچه ی اسرار این جهان

پرتناقض را به روی ما می گشاید، به روی موجودی که در این لحظه جز کالبدی

ویران و فروپاشیده نیست.

 

مترجم: دکتر افضل وثوقی، استاد زبان و ادبیات فرانسه دانشگاه فردوسی

 

Sermon sur la mort

 

Exorde. l'orateur convie la cour à contempler avec Jésus-Christ un cadavre,

celui de Lazar. Les homme détournent leur pensée de la mort. Pourtant

c'est devant elle qu'on découvre le secret de l'homme, " méprisable en

tant qu'il passe, et infiniment estimable en tant qu'il aboutit à l'éternité."

 

Premier Point. L'homme est peu de chose. Son cadavre devient un "je

ne sais quoi qui n'a de nom dans aucune langue." La vie est brève, les

génération se poussent à l'abîme. "Qu'est-ce que cent ans, qu'est-ce

que mille ans puisqu'un seul moment les efface?"

 

Second Point. Mais l'homme n'est pas tout entier périssable. Par son

âme immortelle il particpe à Dieu. Il dompte l'univers par son génie;

il a accès à un royaume de valeurs trancendantes; il a le sentiment de

l'infini. S'il est impur, c'est à cause du péché. Seul la foi nous ouvre

ces mystérieuses ontradictions d'un être qui n'est plus aujourd'hui

que ruines grandioses.

خطبه ی آخر رسول علیه السلام

روزهای آخر حیات پیامبر فرا رسیده بود. به مسجد اندر شد. به سختی نماز بکرد. سپس بایستاد تا خطبه کند. از ضعف نتوانست ایستادن. پس بنشست و خطبه کرد. ابتدا بر پیامبران خدا و هم بر خویش درود داد و به آنکس ها که در راه اسلام شهید شدند درود داد و مردمان را کار دین فرمود. سپس گفت که خدای عزّوجلّ را یکی بنده است که خدای او را گفت این جهان دوست تر داری یا آن جهان را؟ او آن جهان را گزید و خدای تعالی آن را از او بپسندید و او را وعده کرد که به نزدیک خویش بردش. کس این سخن اندر نیافت الّا تنی چند از صحابه ی خاص که آب در چشم بگرداندند. رسول از دیدن غم یاران خود بگریست و گفت:

... ای مردمان مرگ حق است و همه ی جهانیان را از او چاره نیست و از پس مرگ روزی است روز داد و قصاص. و جهانیان را یک از دیگر قصاص کنند. مهتران را از کهتران و کهتران را از مهتران، و کس را محابا نبود و نه مرا. و اینک من با شما ام، از من همچنان بستانید و هر کسی را که سرد گفتم همچنان بگوئید و مرا از قصاص پاک کنید تا چون پیش خدای شوم کسی را بر من حقی نمانده بود. مردمان همه بگریستند و گفتند ای پیغمبر خدای، هر حقی که ما را بر تو است همه حلال است ترا، و کرا بر تو حق است که همه حق تو بر ما است.

پس عُکّاشة بن مِحـصَن الفزاری برخاست...

ادامه مطلب را در ادامه بخوانید. 

"گزیده ی تاریخ بلعمی"، با اندکی تصرف و تلخیص

ادامه نوشته

واقعا من کیستم؟

من« دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و  همزمان قند توی دلم آب می شود.

من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم.

من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی 20 آگهی تسلیت در 20 روزنامه
معتبر چاپ می کنند.

لطفا بقیه را در ادامه مطلب بخوانید. 

ادامه نوشته

"شیرین"، اولین پادشاه زن ایرانی پس از اسلام

"شیرین” ملقب به "ام رستم” دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(۳۸۷ق. ـ ۳۶۶ق.) بود که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید. او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند. به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است.
سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود :
باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی؛ والا جنگ را آماده باشی.
ام رستم ، به پیک محمود گفت :

  اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد؟

بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

أحسَنُ المُلوك

امام على (علیه السلام):

أحسَنُ المُلوكِ حالاً مَنْ حَسُنَ عَیْشُ النّاسِ فی عَیْشِهِ، وعَمَّ رَعِیَّتَهُ بِعَدْلِهِ.

نكوحال‌ترینِ زمامداران، كسى است كه مردم در روزگار او به خوشی زندگى كنند و عدالتش همۀ

رعیتش را در برگیرد.

 

The king who has the best status is he who during his time people have a

good life, and he encompasses his subjects with his justice.

 

(غرر الحکم، ص ۳۲۰۶)

در زير عکسی از اسکناس ٥٠ فرانکی را می‌بينيد که پيش از "يورو" واحد پول کشور فرانسه

بود. روی اسکناس به عکسی از "آنتوان دو سنت‌اگزوپری" مزين است و تصاوير ديگر از

کتابهای "پيک جنوب"، "زمين انسانها"، "پرواز شبانه" و "شازده کوچولو" هستند. اما،

ايکاش می‌شد اين اسکناس را در دست بگيريد تا خود ظرايف آنرا حس کنيد (مثلا، آيا عکس

گوسفندی را روی اسکناس می‌بينيد؟) و براستی که:

"آنچه اصل است، از ديده پنهان است" ...


 

شازده کوچولو

گریه ام گرفت ... به یاد روباه افتادم:

"اگر گذاشتی اهلی ات کنند ، بفهمی نفهمی خودت را به این خطر انداخته ای که کارت به گریه کردن بکشد..."

شهریار کوچولو بی آنکه نگاهم کند گفت:

-من امشب به وطنم برمی گردم

راه من خیلی دور است...دشوار است...

گفتم:

-آقا کوچولو تو ترسیده ای!

البته که ترسیده بود ولی آرام خندید و گفت:

-امشب خیلی بیشتر خواهم ترسید...

از احساس واقعه ای جبران ناپذیر تنم یخ کرد... گفتم:

-می خواهم یک بار دیگر صدای خنده ات را بشنوم!

آرام خندید و فقط گفت:

-آنچه مهم است با چشم دیده نمی شود ...

" It is only with the heart that one can see rightly. What is essential
 
is invisible to the eye."
 
فقط با چشم دل می توان خوب دید. اصل چیزها از چشم سر پنهان است.

اگر گلی را که در ستاره ای باشد دوست بداری چه شیرین است شب ها نگاه کردن به آسمان...همه ستاره ها غرق گل می شوند!

شب ها که به آسمان نگاه می کنی چون من در یکی از ستاره ها هستم و چون من در یکی از ستاره ها می خندم، پس برای تو مثل این است که همه ی ستاره ها می خندند... و فقط تو ستاره هایی داری که می توانند بخندند!

 

و باز خندید...(آه شهریار کوچولو! شهریار کوچولو! من عاشق شنیدن این خنده ام...)

 

و وقتی تسلی پیدا کردی (آدم همیشه در هر غمی تسلی پیدا می کند!!) از این که با من آشنا شده ای خوشحال خواهی شد... تو همیشه دوست من خواهی بود...و تو با من خواهی خندید... و گاهی همین جور بی خیال، برای تفریح پنجره ات را باز خواهی کرد... و دوستانت از اینکه می بینند تو به آسمان نگاه می کنی و می خندی تعجب خواهند کرد...و آنها خیال می کنند تو دیوانه شده ای...

می بینی چه کاری دستت داده ام !

 

و دیگر نخندید...

 

-امشب تو نمی خواهد بیایی

-من تنهات نمیگذارم

-امشب حالت کسی را خواهم داشت که درد می کشد...یک خرده هم حالت کسی را که دارد جان می دهد... خب رفتن همین است دیگر! نمی خواهد بیایی این را ببینی...چه لزومی دارد؟!...

-من تنهات نمی گذارم...

من...

دیگر هیچ نگفتم

او هم ساکت شده بود...چون داشت گریه می کرد...

باز گفت:

-می دانی ... آخر گلم در آن ستاره...  من مسئولش هستم!... من مسئول  همیشگی او هستم ... جون اهلی اش کرده ام...

 

 نشستم، چون دیگر نمی توانستم خودم را سرپا نگه دارم.

 

گفت:

-هان...دیگر تمام شد...

 

و مانند درختی که فرو افتد آرام بر زمین افتاد...

 

چند صفحه آخر "شازده کوچولو"-نوشته "آنتوان دوسنت اگزوپری"، ترجمه احمد شاملو

حكمتِ شاعرانه‌يِ آنتوان دو سنت اگزوپري

شازده کوچولو پرسید:

"اهلی کردن یعنی چه؟"

روباه گفت:

"چیزی است که پاک فراموش شده.
یعنی ایجاد علاقه کردن."
آنوقت گفت: اگر دلت می‌خواهد منو اهلی كن!

شازده كوچولو جواب داد: دلم كه می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا كنم و از كلی چیزها سر در آرم.

روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی كه اهلی می‌كند می‌تواند سر درآرد. انسان‌ها دیگر برای سر درآوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین‌جور حاضر و آماده از دكان‌ها می‌خرند.اما چون دكانی نیست كه دوست معامله كند، آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست . . .

شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

به اين ترتيب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: آخ ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شازده کوچولو گفت:تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلي ات کنم.

 

شازده كوچولو داستان كودكي همه ماست.اگزوپري می گوید مختصات زمان ومكان همه فرضي است و آنچه وجود دارد همان است كه انسان دركودكي در یافته است و به قول فروغ :

ای هفت سالگی

ای لحظه شگفت عزیمت

بعد از تو هرچه رفت، در انبوهی ازجنون وجهالت رفت .

درسرزمين خاكي همه چيز تاوان دارد حتي عشق. كه اگر روزي روزگاري جرأت كرديد و اهلي شديد بايد تحمل داشته باشید.

 

منبع: وبسایت "بوف کور"

ما که قصد برادری داریم

شکر ایزد فن آوری داریم
صنعت ذره پروری داریم

از کرامات تیم ملی مان
افتخارات کشوری داریم

با "نود" حال می کنیم فقط
بس که ایراد داوری داریم

وزنه برداری است ورزش ما
چون فقط نان بربری داریم

می توانیم صادرات کنیم
بس که جوک های آذری داریم

برف و باران نیامده به درک
ما که باران کوثری داریم!

گشت ارشاد اگر افاقه نکرد
صد و ده تا کلانتری داریم

خواهران از چه زود می رنجید
ما که قصد برادری داریم

ما برای ثبات اصل حجاب
خط تولید روسری داریم

چاقی اصلا اهمیت دارد
ما که ژل های لاغری داریم؟

ما در ایام سال هفده بار
آزمون سراسری داریم

این طرف روزنامه های زیاد
آن طرف دادگستری داریم

جای شعر درست و درمان هم
تا بخواهی دری وری داریم!

چند تا شعبه بانک و دانشگاه
بین مریخ و مشتری داریم

به حقوق بشر نیازی هست
ما که اصل برابری داریم؟

حرف هامان طلاست سی سال است
قصد احداث زرگری داریم

اجنبی هیچکاک اگر دارد
ما جواد شمقدری داریم

خنده اصلا به ما نیامده است
بس که مداح و منبری داریم

تا بدانند با بهانه ی طنز
از همه قصد دلبری داریم

هم کمال تشکر از دولت
هم وزیر ترابری داریم!

سعید بیابانکی

تو را من چشم در راهم.

3 ترجمه ی متفاوت از شعری از پل ورلن

می خواهم دیوانه وار تایپ کنم. عصبانی ام و فقط نوشتن است که خشمم را فرومی نشاند:

مقابله ی سه ترجمه از شعر پل ورلن، برگرفته از کتاب اصول فن ترجمه (فرانسه به فارسی)، تألیف دکتر محمد جواد کمالی!

نوشتم و نوشتم تا سرانجام خسته شدم. می خواستم خشم درونم را با تلق و تلوق روی کلیدهای کیبورد ساکت کنم. خسته تر که شدم، گفتم ترک بازی بسه! برو یه سرچ تو گوگل بزن. کپی-پیست کن. کار بی ثمر انجام نده. سرچ زدم. دیدم ای دل غافل!

 اولین صفحه ای که باز شد. با صفحه ی کتاب دکتر کمالی مو نمی زد! گفتم: یا بسم ا...! مگه میشه؟!

خوب که دقت کردم دیدم ای دل غافل!

این که اساساً وبسایت خود استاد کمالی، استاد و مدیر گروه مترجمی زبان فرانسه ی دانشگاه آزاد مشهده!

ذوق مرگ شدم:

روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت

بر بوی پسته آمد و بر شکر اوفتاد!

خوشحالم از یافتن این لینک. استاد برجسته ای در ترجمه هستند. لینک وبسایت استاد را در پیوند ها گذاشته ام.

و اما ترجمه ها:

این سه ترجمه را در ادامه ی مطلب می گذارم. بخوانید و نقد کنید. کدام ترجمه فاخرتر و معتبرتر است؟ برای مقابله بایستی متن فرانسه را مبنا قرار دهید. اما غیرفرانسه دانان می توانند فقط زیبایی بیان را مبنا قرار دهند.

تقدیم به شما:

Le ciel est,  par-dessus le toit...

Le ciel est, par-dessus le toit,

                   Si bleu, si calme !

Un arbre, par-dessus le toit,

                   Berce sa palme.     

La cloche, dans le ciel qu'on voit,

                   Doucement tinte.

Un oiseau sur l'arbre qu'on voit

                   Chante sa plainte.       

Mon Dieu, mon Dieu, la vie est là,

                   Simple et tranquille.

Cette paisible rumeur-là

                   Vient de la ville.        

Qu'as-tu fait, ô toi que voilà

                   Pleurant sans cesse,

Dis, qu'as-tu fait, toi que voilà,

                   De ta jeunesse ? 

Paul VERLAINE, Sagesse (1881)

ترجمه های فارسی را در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

لارا فابین


آهنگ جاری، آهنگی است به نام ici یعنی "اینجا" به خوانندگی خانم Lara Fabian.


لارا فابین، به ایتالیایی  Lara Fabian ،متولد ۹ ژانویه ۱۹۷۰ با نام لارا کروکرت

Lara Crokaert متولد اتربیک بلژیک، خواننده‌ای بلژیکی-ایتالیایی است که به خاطر

توانایی‌های آوازی و تکنیک بالایش زبانزد است. وی به زبان‌های فرانسوی، ایتالیایی،

اسپانیایی، انگلیسی و روسی ترانه می‌خواند و درتمامی این زبان‌ها سلیس است.


علاوه بر این وی به زبان پرتغالی نیز ترانه خوانده، یک ترانه به زبان آلمانی اجرا کرده

و اندکی نیز هلندی می‌داند.وی در سال ۱۹۹۴ ملیت کانادایی گرفت و در آن زمان در شهر

کبک فعالیت خود را آغاز کرد.

دامنه ی صدای او بیشتر از سه اکتاو است. ویکیپدیای انگلیسی  می نویسه حدود 4 اکتاو.

 

برای دیدن متن اصلی و ترجمه به ادامه ی مطلب بروید. 

ادامه نوشته

دوست داشتن در مقابل استفاده کردن

زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را برداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت

While a man was polishing his new car, his 4 yr old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car.

مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده

In anger, the man took the child's hand and hit it many times not realizing he was using a wrench.

در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان انگشت های دست پسر قطع شد

At the hospital, the child lost all his fingers due to multiple fractures.



ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید  

ادامه نوشته

برای نمایش بهتر از مرورگر اینترنت اکسپلورر استفاده کنید.

برای نمایش بهتر از مرورگر اینترنت اکسپلورر استفاده کنید.

ساحل اورگان (Oregon coast)

سلام:

چه اندازه با فرهنگ زبان کوچه آشنایی دارید؟ این زبان در تمامی زبانهای روز دنیا رسوخ کرده و بیشتر به عنوان زبانی که بین جوانها رایج است، شناخته می شود. در زبان فرانسه به آن زبان آرگو می گویند و به قدری در زبان اصلی ریشه دوانده است که فرهنگ ها از آن نگاشته شده است.

به طور اتفاقی وبسایت جالبی دیدم که همین کار را در مورد زبان فارسی انجام داده بود. لینکش را معرفی می کنم. مراجعه کنید. از الف تا ی تنظیم شده است. جالب اینه که این فرهنگ لغات رو خواننده ها می نویسند و مدام در حال تغییر و به روز شدن است. لینک ذیل قسمت مربوط به حرف شین است.

فارسی شهری

یه روز ما همه با هم بودیم ...

یه روز یه ترکه
 
اسمش ستارخان بود، شاید هم باقرخان..؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس..؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.
 
 یه روز یه رشتیه
 
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک‌خان جنگلی؛
 برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛ اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.
 
 یه روز یه لره
 
 اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛
ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می‌شد از شدت عمل احتراز می‌کرد.
 
یه روز یه قزوینی
 
به نام علامه دهخدا؛
از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بود و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد
 
 یه روز ما همه با هم بودیم ...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی
 تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند...؛
 حالا دیگه ما برای هم جوک می‌سازیم، به همدیگه می‌خندیم!!! و اینجوری شادیم
 این از فرهنگ ایرانی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند
 پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه.
 
پ.ن: در روزگاری که بهانه‌های بسیار برای گریستن داریم
شرم خندیدن، به مضحکه هم میهنانمان را بر خود نپسندیم.
کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه‌های توهین آمیز ...
با اراده جمعی این عادت زشت را به ضد ارزش تبدیل کنیم.
 
                                                                                            
                                                              "رخشان بنی اعتماد "، وبسایت غوغای عشقبازان

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

 

دودم به سر برآمد زین آتش نهانی

 

کروکودیل عزیزم که این روزا کلافه هستش اینارو نوشته بود!

کروکودیل جونم، تم پول و خساست که بر فضای رمان های بالزاک حاکم است، تم غالب جامعه ی ما هم هست!

کروکودیل جون همچنین ارجاع قشنگی به مساله ی خر درون داده بود!

--------------------------------------

پ.ن: آیا می دانید خر درون چیست؟ منم الآن که فکرشو می کنم، چند روز قبل که با احمقی مواجه شدم و در حقش محبتی کردم، همون موقع و روز بعدش خر درونم شروع به عرعر کرد!

 

مه صداته مي شناسم (به یاد زنده یاد حسین پناهی)

مه صداته مي شناسم

صدایت را می شناسم

وختی دو کِشماتِ ظُلمات، کِه کَسی وا کَس دیار نی

وقتی در دلِ تاریکی و سکوت سرد زمان که  همه با هم غریبند

تونی ئو تنیاییِ تو، خُت میکی وا خُت پژاره

تویی با تنهایی هایت، با خودت آهنگ های غمگین ترنم می کنی

دو غریوسونِ خاموش، مِه صِداته می شناسم

و من در آن غریبستانِ خاموش، صدای تو را می شناسم

وَختی کِه دِ بُنه شوگار، دَنگِ غریوی میایه

وقتی که در عمقِ تاریکیِ شب صدای غریبی می آید

خُت وا خاو حرف خُتی، دَسِ دل سوز نادیاره

تنها خودت پژواک صدای خودت هستی و هیچ شخص دلسوزی پیدا نیست

بونگ برزِ بی صدایی، گریویاته می شناسم

فریاد بلند گریه های بی صدایت را می شنوم

وَختی کِه دِ پیچِ کیچه، میای وا دیار حُونَه

وقتی که در پیچ کوچه به نزدیک خانه می رسی

پُر دِ شَرمَه دَس حالیت، حونه پُر دِ اِنتظارَه

تو شرمنده از دستِ خالیت هستی درحالي كه اهل منزل انتظار دستی پر از تو می کِشند

سوزِ سازِ سر و زیرِه، حَنجِریاته می شناسم

و آن سوزِ ساز حنجره ی سر به زیر را می شناسم

شاعرِ دلتنگِ تنیا، چُو تَرِ نیم سوزِ تژگاه، چقیاته، پوقیاته

ای شاعر تنها و دلتنگ و ای چوب نیم سوز اجاق، صدای سوختنت را می شناسم

سری که اَزگِل نشینه، سری که اَسِر میواره

و آن سری را که داغدار و اشک بار است، می شناسم

دَفترِ اَنو نِشونِ، شِعریاته می شناسم

دفتر ترانه هایت را که نشان از غم و اندوه دارد، می شناسم

وَختی می ری نمیایی، گیرِ گَرداویی دِ کُنجی

وقتی که می روی و برنمی گردی، می دانم که در گوشه ای گرفتار گردابی شده ای

تونی ئو دیوار ئو دیوار، جا پایات پُر دِ بناره

تویی و دیوار و دیوارِ، رد پایت پر از بلندیست

دُو بی کِشِ شهرِ كشمات، مِه صداته می شناسم

و من در سکوت این شهر خاموش، صدایت را می شناسم.

 

                                                                          منبع: وبسایت "عشق معلمی"

آهنگ (مه صداته مي شناسم) از ايرج رحمانپور (حنجره زخمي زاگرس)

ايرج رحمان پور در اين آهنگ با ناله محزون و غمگين خود به توصيف گوشه اي از زندگي و خصوصيات زنده ياد حسين پناهي پرداخته كه پيشنهاد مي شود آهنگ را دانلود كرده و  به ترجمه فارسي و عمق معاني اشعار توجه نماييد.

                                                            لینک دانلود

      تقدیم به دوست و همکار عزیزم، سرکار خانم موسوی، " این لرها خیلی بامعرفت و انسانند. "

                  برای شنیدن آهنگ از اینترنت اکسپلورر استفاده کنید و یا به لینک بالا مراجعه فرمایید.

 

هر وقت این لغت "hard " رو می بینم یاد استاد گرامی، جناب دکتر فارسیان، می افتم که عاشق این واژه ی انگلیسی بودند و می فرمود: " این کلمه بار معنایی سنگینی در خودش دارد."

بعضی کارها هاردند! بعضی وظیفه ها هاردند! سرسری نباید گرفتشان! نوشتن پایان نامه و بویژه تز دکتری، یکی از همین هارد هاست.

پ.ن: کارهای هاردتون رو باری به هر جهت انجام ندهید.

چرخ نیلوفری

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را

برون کن ز سر باد و خیره سری را

بری دان از افعال چرخ برین را

نشاید ز دانا نکوهش بری را

همی تا کند پیشه، عادت همی کن

جهان مر جفا را، تو مر صابری را

هم امروز از پشت بارت بیفگن

میفگن به فردا مر این داوری را

چو تو خود کنی اختر خویش را بد

مدار از فلک چشم نیک اختری را

به چهره شدن چون پری کی توانی؟

به افعال ماننده شو مر پری را

بدیدی به نوروز گشته به صحرا

به عیوق ماننده لاله ی طری را

اگر لاله پر نور شد چون ستاره

چرا زو نپذرفت صورت گری را؟

تو با هوش و رای از نکو محضران چون

همی برنگیری نکو محضری را؟

نگه کن که ماند همی نرگس نو

ز بس سیم و زر تاج اسکندری را

درخت ترنج از بر و برگ رنگین

حکایت کند کله ی قیصری را

سپیدار مانده است بی هیچ چیزی

ازیرا که بگزید او کم بری را

اگر تو از آموختن سر بتابی

نجوید سر تو همی سروری را

بسوزند چوب درختان بی بر

سزا خود همین است مر بی بری را

درخت تو گر بار دانش بگیرد

به زیر آوری چرخ نیلوفری را

نگر نشمری، ای برادر، گزافه

به دانش دبیری و نه شاعری را

که این پیشه ها است نیکو نهاده

مرالفغدن نعمت ایدری را

دگرگونه راهی و علمی است دیگر

مرالفغدن راحت آن سری را

بلی این و آن هر دو نطق است لیکن

نماند همی سحر پیغمبری را

چو کبک دری باز مرغ است لیکن

خطر نیست با باز کبک دری را

ناصر خسرو قبادیانی بلخی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الفغدن به معنای اندوختن و گردآوردن و ایدری یعنی این جهانی و در بیت بعد آن سری یعنی آن جهانی.

همراه با تلخیص - متن اصلی را در ادامه مطلب ببینید.

لینک دانلود

تصنیف چرخ نیلوفری، با صدای استاد ایرج بسطامی 

آنلاین بشنوید.

 

ادامه نوشته

متن سخنرانی اریش کستنر

 متن سخنرانی اریش کستنر به مناسبت آغاز کار مدارس آلمان در سال ١٩۴٩

 

بچه های عزیز!

شما الآ ن در کلا س درستان نشسته اید ، به ترتیب نام خانوادگی ، یا به ترتیب قد . روی این نیمکت های سفت و سخت . امیدوارم که فقط به سردی هوا بستگی داشته باشد، که اینطور کز کرده و به قارچ شباهت پیدا کرده اید . بعضی از شما ها آنقدر بی قرار هستند، که مثل اینکه روی اجاق برقی نشسته اند . بعضی دیگر مثل اینکه به نیمکت هایشان چسبیده اند . بعضی از شما پوز خند می زنند ، و بعضی دیگر به تخته سیاه خیره شده اند ، مثل اینکه به آیندة سیاهی چشم دوخته باشند . شما واهمه دارید، و نمی توان گفت که احساس شما، به شما دروغ می گوید . ساعت موعود فرارسیده است . خانواده های شما، با نگرانی از شما دست می کشند، و شما را به آغوش دولت می سپارند . اینک زندگی شما با ساعت عجین می شود . و این زندگی ، با خود زندگی پایان می یابد. این زندگی ، که شبکه ای از اعداد و ارقام و پاراگراف و قانون و درجه و برنامه را در بر گرفته، اینک شما را نیز دربر می گیرد . از موقعی که شما اینجا نشسته اید، به طبقة خاصی تعلق دارید . مهمتر اینکه، به پائین ترین طبقه ها، متعلق هستید . شما هنوز نبرد طبقاتی و آزمایش و امتحان را در پیش رو دارید. شما هنوز میوه های کال و نارسی هستید، که باید به درختان تنومندی تبدیل شوید . تا امروز بچه های سرزنده و بیداری بودید که از فردا باید شما را بیدار کنند ، تا به مدرسه بروید . همانطور که با ما این کار را کردند. از درخت زندگی به کارخانة کنسروسازی تمدن وارد می شوید . این راهی است که پیش روی شماست . پس تعجبی ندارد که خجالت شما بزرگتر از کنجکاوی شماست.

آیا ثمری دارد که شما را در یک چنین راهی نصیحت کنند؟ نصیحت از طرف مردی که نصایحش شاید بی مزه باشند. ولی بگذارید این پیر مرد حرفش را بزند . این پیر مرد هنوز فراموش نکرده است و فراموش نخواهد کرد ، روزی را که خودش ، مثل شما روی یکی از این نیمکت ها نشسته بود . در کلا سی خاکستری رنگ و بیش از حد بزرگ . او هنوز فراموش نکرده است که قلبش آن زمان چگونه بی پروا می کوبید . بدین ترتیب به اولین نصیحت نزدیک می شویم، که مثل تابلوئی پیش روی شما می درخشد: نگذارید بچگی شما را از دستتان بربایند!

 

خوب نگاه کنید، بسیاری از مردم دست از بچگی شان بر می دارند، درست مثل لباس کهنه ای که دیگر مایل به پوشیدنش نیستند . مثل شماره تلفنی قدیمی ، که دیگر صحت ندارد . زندگی برای این مردم، به خیاری شباهت دارد که مرتب از سر آن خورده و کوتاه می شود. و چیزی که خورده شود، دیگر وجود ندارد . در مدرسه شما را مجبور می کنند که از مدرسة ابتدائی به دورة میانی و سپس به دبیرستان وارد شوید . وقتی که وارد کلا س های بالا تر می شوید، شاخه های پائینی را اره می کنند و می بُرند. و دیگر راهی برای بازگشت وجود ندارد . ولی آیا در زندگی نباید راهی برای بالا رفتن و راهی هم برای پائین آمدن وجود داشته باشد؟ مانند یک خانه که راه پله دارد؟ چه نفعی دارد که آدم طبقة اول خانه ای را داشته باشد، زیبا و محکم، ولی بدون طبقة هم کف و بدون زیر بنا و بدون زیر زمین؟

خوب! بسیاری از مردم اینطور زندگی می کنند! آنها روی پله ای ایستاده اند، بدون اینکه این پله به خانه ای وارد شود . و فکر می کنند که انسانهای مهمی هستند . همین انسان ها، موقعی بچه بودند، بعد بزرگ شدند. ولی حالا چه هستند؟ فقط کسانی که بزرگ شوند، و بچگی خود را فراموش نکنند و همچنان بچه بمانند ، انسان هستند . کسی چه می داند، که آیا شما منظور مرا می فهمید ، یا نه. توضیح ساده ترین مطالب، بسیار مشکل است . بسیار خوب ، چیز مشکلی را انتخاب می کنیم، شاید درک آن ساده تر باشد .

 

صندلی معلم ، نه تاج و تخت است و نه کرسی و منبر!

صندلی معلم به این دلیل بالا تر قرار نگرفته است، که شما او را عبادت کنید. زیرا به این دلیل، که شما بهتر بتوانید یکدیگر را ببینید. معلم ، نه دانای کل است و نه خداوندگار عالم . او همه چیز را نمی داند . و نمی تواند که همه چیز را بداند . اگر بعضی مواقع چنین می نمایاند، که او همه چیزرا می داند، شما کوتاه بیائید ، ولی حرف او را قول نکنید، که او همه چیز را می داند . ولی اگر معلم شما ، به شما بگوید ، که او همه چیز را نمی داند،

او را دوست داشته باشد . زیرا که این صداقت او، موجب گشته است، که شما او را دوست داشته باشد . و از آنجائی که برای این گونه معلم ها، ازاین پیش آمد ها ، زیاد رخ نمی دهد ، حتماً دوست داشتن شما را ارج می نهد . یک مطلب دیگر هم برای گفتن دارم: معلم ، شعبده باز نیست. بلکه باغبان است . او همانند یک باغبان که از گل هایش مراقبت و نگهداری می کند، از شما مراقبت و نگهداری خواهد کرد . ولی رشد و توسعه ی شما، بدست خود شماست.

 

مراعات و ملا حظه ی کسانی را بکنید ، که مراعات شما را می کنند!

این حرف خیلی طبیعی و بدیهی به نظر می رسد. ولی بسیار مشکل به نظر می رسد . موقعی که من به مدرسه می رفتم، یک همشاگردی داشتم، که پدرش ماهی فروش بود . این بیچاره، که اسمش “ برویر[1] “ بود . آنقدر بوی ماهی می داد، که حال ما به هم می خورد. بوی ماهی ، تا توی لباس و موی سرش رخنه کرده بود . با شستن و پاک کردن و تمیز کردن هم از بین نمی رفت . همه از او کناره می گرفتند . همه او را مسخره می کردند. او همیشه تنها بود و در کلا س درس هم تنها در یک گوشه می نشست. مثل اینکه به مرض سل یا وبا مبتلا شده باشد. او خیلی خجالت می کشید. ولی حتی خجالت کشیدن او هم دردش را دوا نمی کرد. حتی امروز، بعد از ۴۵ سال که من به این اسم “ برویر“ فکر می کنم، مو بر اندامم سیخ می شود. بلی، بعضی اوقات بسیار سخت است، مراعات کسی را کردن. و همیشه هم این امر ممکن نمی شود . ولی همیشه باید سعی کرد . از نو ، دوباره .

 

 

زیاده از حد زرنگ نباشید!

وقتی که این نصیحت را به شما می کنم، مایلم که تنبل ها گوششان را بگیرند و این حرف مرا نشنیده گیرند . این نصیحت فقط برای دانش آموزان زرنگ است . و برای این دانش آموزان هم خیلی مهم است . زندگی فقط انجام دادن تکالیف مدرسه نیست . انسان باید همیشه یاد بگیرد .

 

خرکاری ، فقط برای خران است . من ازتجربه های شخصی خودم صحبت می کنم. موقعی که من کوچک بودم و به مدرسه می رفتم، داشتم خرکاری می کردم . با وجودی که زیاد سعی کردم، و خر نشدم، خودم را هم به تعجب واداشته است . سرِ انسان، تنها عضو فعال بدنش نیست . اگرکسی عکس این قضیه را ادعا کند، دروغ می گوید . اگر کسی به دروغ گوش کند و آن را قبول کند ، کار خودش را خراب می کند . شما باید بازی کنید ، بپرید ، ورزش کنید ، نرمش کنید ، برقصید ، آواز بخوانید . اگر شما فقط از سرتان استفاده کنید ، روزی فرا خواهد رسید که باوجودیکه شما خیلی چیز ها را فراگرفته اید و می دانید، ولی به آدم معیوبی شباهت پیدا می کنید.

 

به کودن ها نخندید و آنها را مسخره نکنید!

 

کودنها، به میل خودشان کودن نشدند . و برای این هم کودن نشدند، که شما به آنها بخندید و آنها را مسخره کنید . اگر کسی کوچک تر و ضعیف تر از شماست، او را آزار و اذیت نکنید . کتک نزنید . اگر کسی این حرف را درک نکند، من دیگر با او کاری ندارم. فقط به او اخطار می دهم. هیچ کس آنقدر ضعیف نیست، که ضعیف تر از او پیدا نشود. هیچ کس هم آنقدر قوی نیست، که قوی تر از او پیدا نشود .دست بالا ی دست بسیار است.

 

گاهی اوقات به کتب درسی خود با شک و تردید نگاه کنید!

این کتب در صحرای سینا چاپ نشده اند و حقیقت محض نیستند . این کتب درسی، از کتب قدیمی بوجود آمده اند، و کتب قدیمی هم از کتب قدیمی تر بوجود آمده اند . این را سنت می نامند . مثلاً جنگ مثل قدیم ها در کتب شعر با نیزه و شمشیر و سپر و زوربازو انجام نمی گیرد . دربعضی کتابها، هنوز از جنگ به شیوة قدیم صحبت می شود، باوجودیکه دیگر اینطور نیست . به داستانها و افسانه ها هم زیاد اعتماد نکنید، مخصوصاً داستانها و افسانه هائی که می گویند، انسان همیشه خوب است ، و پهلوانان بیست و چهار ساعته شجاع و نترس اند . به این چیزها زیاده از حد توجه نکنید و آنها را یاد نگیرید . در غیر اینصورت، بعد ها که وارد زندگی شدید و عکس این موارد به شما ثابت شد، تعجب خواهید کرد .

 

یک چیزدیگر:

 

معادلا ت مربوط به حساب کردن سودپول و ربا را هم فراموش کنید . حتی اگر در برنامة درسی تان منظور شده باشد . موقعی که من پسر کوچکی بودم و به مدرسه می رفتم، به ما یاد می دادند که چگونه می توانیم حساب کنیم که سود پولی که جد ما مثلاً در سال ١۵٢۵ در بانک داشته، حالا چقدر شده است؟ حساب سخت و مشکلی بود . بعد ها در سال ١٩٢۵ ترکیب موازنات بانکی به هم خورد و تورم ایجاد گشت و پول بی ارزش شد.

 

حالا عزیزان من، شما اینجا نشسته اید، به ترتیب نام خانوادگی، یا به ترتیب قد، و می خواهید به خانه هایتان برگردید . بروید، عزیزان من، به خانه هایتان بروید . اگر چیزی را خوب درک نکردید، از والدینتان بپرسید.

والدین گرامی! اگر شما هم چیزی را خوب درک نکردید، از بچه هایتان بپرسید!

 

منبع: وبسایت درباره تاریخ و ادبیات آلمان، نویسنده و مترجم محترم: جناب آقای شاپور چهارده چریک 

 

اِریش کِستْنِر (به آلمانی: Erich Kästner) با نام مستعار ملخیور کورتز (Melchior Kurtz) ‏(۱۳ فوریه ۱۸۹۹ در درسدن - ۲۹ ژوئیه ۱۹۷۴ در مونیخ)‏ نویسنده، شاعر، فیلم‌نامه‌نویس و طنزپرداز آلمانی بود که بیشتر به خاطر شوخ‌طبعی، اشعار تیزبینانه اجتماعی و پرداختن به ادبیات کودکان شناخته شده‌است.

اینجا هتل نیست.............بیمارستانه

رئیس دولت امارات متحدۀ عربی و حاکم ابوظبی در جریان طرح های ساخت دو بیمارستان تازه "العین" و "المرفق" قرار گرفتند. از آنجا که ساخت این دو بیمارستان تازه سطح درمان پزشکی تخصصی و خانوادگی را در ابوظبی بالا می برد، این بیمارستان ها جایگزین بیمارستان های کنونی العین و المفرق خواهند شد. بیمارستان تازه ساز المرفق که 690 تخت خوابی بوده و مساحت آن 245 هزار متر مربع است، جایگزین بیمارستان کنونی 431 تخت خوابی المرفق خواهد شد. همچنین پارکینگ این بیمارستان گنجایش 1,300 خودرو را خواهد داشت و ساختمان تازه برای درمان بیماری های خارجی نیز از 147 اتاق و 60 اتاق معاینه تشکیل شده است.

بنا بر اعلام شرکت خدمات پزشکی ابوظبی، بیمارستان تازۀ العین نیز مجتمعی است با فضایی دوستانه که در آن امکانات نوین پزشکی ارائه می گردد. این بیمارستان 688 تخت خوابه در زمینی به مساحت 358 هزار متر مربع با 30 دپارتمان پزشکی ساخته شده و افزون بر برخورداری از نخستین واحد تخصصی درمان سکته های مغزی در کشور، دارای بخش هایی خاص در حوزه زیست پزشکی از جمله حوادث، استخوان پزشکی، و طب ورزشی است. این بیمارستان در همکاری با دانشگاه امارات، به مرکزی برای پژوهش، آموزش، و کارورزی متخصصان تبدیل خواهد شد. همانطور که در تصاویر زیر می بینید بیمارستان العین در کشور امارات، یکی از بزرگترین و شکیل ترین بیمارستان ها است که طراحی محیطی و داخلی، تجهیزات و امکانات عالی با رنگ های شاد و متنوع آن بی شباهت به هتل نیست.

رئیس دولت امارات بر افزایش سطح مراقبت های بهداشتی و پزشکی ارائه شده به شهروندان اماراتی و خارجیان مقیم این کشور، تأکید نموده است و اعلام شده که این دو بیمارستان در سال 2013 وارد عرصۀ خدمت رسانی خواهند شد. اَبوظَبی، یكی از امیرنشینهای هفتگانه و بزرگ ترین واحد امارات متحد عربی در ساحل جنوبی خلیج فارس است.
 
 
منبع: وبلاگ پرستاری مهر89 شيراز

 
 
ادامه تصاویر در ادامه مطلب
ادامه نوشته

بعضی ها

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،

بعضی‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

بعضی‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

بعضی‌ها یك عمر زندگی می‌كنند برای رسیدن به زندگی،

بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.

بعضی‌ها حمال كتابند،

بعضی‌ها بقال كتابند،

بعضی‌ها انبارداركتابند،

بعضی‌ها كلكسیونر كتابند

بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به كیفشان و بعضی به كارشان،

بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،

بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،

بعضی‌ها را باید قاب گرفت،

بعضی‌ها را باید بایگانی كرد،

بعضی‌ها را باید به آب انداخت،

بعضی‌ها هزار لایه دارند

بعضی‌ها ارزششان به حساب بانكی‌شان است،

بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفكر جماعت نه،

بعضی‌ها را همیشه در بانك‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.

بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،

بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،

بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،

بعضی‌ها برای پول همه كاره می‌شوند.

بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،

بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،

بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،

بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،

بعضی‌ها نان خشك و خالی میخورند،

بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،

بعضی‌ها با گلها صحبت می‌كنند،

بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌كنند.

بعضی ها صدای ملائك را می‌شنوند.

بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.

بعضی ها حتی زحمت فكركردن را به خود نمی‌دهند.

بعضی ها در تلاشند كه بی‌تفاوت باشند.

بعضی ها فكر می‌كنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضی ها فكر میكنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضی ها برای سیگار كشیدنشان همه جا را ملك خصوصی خود می‌دانند.

بعضی ها فكر میكنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.

بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌كشند.

بعضی ها ابتذال را با روشنفكری اشتباه می‌گیرند.

بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها كه نمی‌كشند.

بعضی ها یك درجه تند زندگی می‌كنند، بعضی‌ها یك درجه كند.

هیچكس بی‌درجه نیست.

بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.

بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌كنند.

بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.

بعضی ها دنیایشان به اندازه یك محله است، بعضی به اندازه یك شهر،

بعضی به اندازه كرة زمین و بعضی به وسعت كل هستی.

بعضی ها به پز میگویند پرستیژ

بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند...

به یاد دوست (دکتر شریعتی)

 

به رهی دیدم برگ خزان (شاعر: رهی معیری)


به رهی دیدم برگ خزان ،

پژمرده ز بیداد زمان

كز شاخه جدا شد

چو ز گلشن رو كرده نهان ،

در رهگذرش باد خزان

چون پیك بلا بود

ای برگِ ستمدیدهء پاییزی ،

آخر تو زگلشن ز چه بگریزی

روزی تو هماغوش گلی بودی ، دلداده و مدهوش گلی بودی

ای عاشق ِ شیدا ، دلدادهء رسوا ، گویمت چرا فسرده ام

در گل نه صفایی ، نی بوی وفایی جز ستم زِ وی نبرده ام

خار غمش در دل بنشاندم ، در ره او من جان بفشاندم

تا شد نو گلِ گلشن و زیب چمن

رفت آن گل من از دست ، با خار و خسی پیوست

من ماندم و صد خار ستم ، وین پیكر بی جان

ای تازه گلِ گلشن ، پژمرده شوی چون من

هر برگ تو افتد به رهی ، پژمرده و لرزان

به رهی دیدم برگ خزان ،

پژمرده ز بیداد زمان ،

كز شاخه جدا شد

چو ز گلشن رو كرده نهان ،

در رهگذرش باد خزان ،

چون پیك بلا بود.

 

آلبوم : خزان و آرزو - خواننده : ایرج بسطامی - نام آهنگ : به رهی دیدم برگ خزان

لینک دانلود

 

چند می گیری صرف نطر کنی؟

اگه دو تا مرد طالب یه زن باشن توی مملکتهای مختلف چی به سر این سه نفر میاد؟

توی ژاپن: جوان اولی از عشق جوان دومی نسبت به دختر محبوبش متاثر میشه و خودکشی می کنه! جوان دومی هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگین میشه که خودکشی می کنه! بعدش برای دختر ژاپنی هم چاره ای جز خودکشی نیست!

توی اسپانیا: مرد اولی توی دوئل ، مرد دومی رو از پای در میاره و با زن محبوبش به آمریکای جنوبی فرار می کنن!

توی انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردی حل قضیه رو به یه شرط بندی توی مسابقه ء اسب سواری موکول می کنن! اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون میشه!
توی فرانسه: خیلی کم کار به جاهای باریک می کشه! دو تا مرد با همدیگه توافق می کنن که خانم مدتی مال اولی و مدتی مال دومی باشه!

توی استرالیا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره می کنن! این مشاجره اونقدر طول می کشه تا یکی از طرفین پیر بشه و بمیره ، یا از یه مرضی بمیره! اونوقت اونکه زنده مونده با خیال راحت به مقصودش می رسه!

توی قفقاز: جوان اولی دختر محبوب رو بر می داره و فرار می کنه! دومی هم دختر رو از چنگ اولی می دزده و پا به فرار می ذاره! باز اولی همین کار رو می کنه و این ماجرا دائما« تکرار میشه!

توی نروژ: معشوقه ء دو مرد برای اینکه به جدال و دعوای اونها خاتمه بده خودشو از بالای ساختمون مرتفعی میندازه پایین و غائله ختم میشه!

توی آفریقا: قضیه خیلی ساده ست و جای اختلاف نیست! دو تا مرد ، زنی رو که می خوان عقد می کنن و علاده بر اون ، بیست تا زن دیگه هم می گیرن!

توی مکزیک: کار به زد و خورد خونینی می کشه و یکی از طرفین کشته میشه! ولی بعدش اونکه رقیبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد میشه و دخترک بی شوهر می مونه!

توی آمریکا: حل قضیه بستگی به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج می کنه!

توی ایران: فقط پول موضوع رو حل می کنه! پدر و مادر دختر می شینن با همدیگه مشورت می کنن و خواستگاری که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب می کنن! عاشق شکست خورده اگه توی عشقش جدی باشه یا باید خودشو بکشه یا رقیب رو از میدون به در کنه یا افسردگی می گیره و ...

 

پرروها همه جا هستند!

توی اتوبوس، توی خیابون، تو محلّ کار، در پارک، در همین همسایگی، تو عالم رفاقت و خلاصه همه جا!

آمارشان مدام رو به تزاید است! روشون زیاد است و خواهش های نَشُسته دارند! بی ملاحظه اند! مزاحمند! آویزونند!

جواب "نه" می شنوند و باز هم از رو نمی روند!

با "پررو ها" چه می توان کرد؟ بهترین راه حالگیری یک "پررو" چیست؟ حالگیری به روش مستقیم یا غیرمستقیم؟

 

تصویر رو حال می کنید؟!

گمونم به قدر کافی گویا است، اینطور فکر نمی کنید؟!

روی این سم طلا برابر است با پنج برابر مساحت کل بدنش! تمام رشدش به رویش رفته، حیوونی!

داستانی کوتاه از ناپلئون بناپارت

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .

گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم ؟

پوست فروش پاسخ داد عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند : او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . علی رغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند. مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند .

پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟

ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : با چه جرأتی از من یعنی امپراطور فرانسه چنین سؤالی می پرسی؟

ـ محافظین، این مرد گستاخ را بیرون ببرید، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید. خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم .

سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند. مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : آماده ….. هدف …..

با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد. سکوتی طولانی و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد… ناگهان چشم بند او باز شد. او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست.

سپس ناپلئون به آرامی گفت : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟

 

 

سنگ گور (سیمین بهبهانی)

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر!

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر، زانکه بجز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم


ای رفته ز دل، راست بگو، بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم، او مرده و من سایه اویم!


من ...

 

 

لطفا ادامه ی شعر را در ادامه مطلب بخوانید.

 

سیمین خلیلی معروف به سیمین بهبهانی نویسنده و شاعر ایرانی به سال 1306 خورشیدی در تهران چشم به جهان گشود.

میرزا حسین خلیلی تهرانی از رهبران مشروطه عموی پدر او و علامه ملاعلی رازی خلیلی پدربزرگ اوست. پدرش عباس خلیلی شاعر، نویسنده و مدیر روزنامه اقدام بود.

مادر او فخرعظما ارغون از شاعران موفق و زنان پیشرو بود که با زبانهای عربی و فرانسه چیره بود و با فقه و اصول و متون نظم و نثر آشنایی کامل داشت.

مادرش سردبیر روزنامه آینده ایران و پس از شش سال زندگی مشترک در حالی که سیمین سه ساله بود از عباس خلیلی جدا شد و با عادل خلعتبری مدیر روزنامه آینده ایران ازدواج کرد.

سیمین بهبهانی ابتدا با حسن بهبهانی ازدواج کرد و هم اکنون نیز با نام خانوادگی او شناخته می شود ولی مدتی بعد از او جدا شد و با منوچهر کوشیار ازدواج کرد.

شغل اصلی سیمین بهبهانی معلمی است و او از او در سال 1337 وارد دانشکده حقوق شد، در 1348 عضو شورای شعر و موسیقی شد و در کنار هوشنگ ابتهاج، نادر نادرپور، یدالله رویایی، بیژن جلالی و فریدون مشیری به کار پرداخت. وی به سال 1357 به عضویت کانون نویسندگان ایران درآمد.

در سال 1378 سازمان جهانی حقوق بشر در برلین مدال کارل فون اوسی یتسکی را به سیمین بهبهانی اهدا کرد. در همین سال نیز جایزه لیلیان هیلمن / داشیل هامت را از سازمان نظارت بر حقوق بشر دریافت کرد.

او به خاطر سرودن غزل فارسی در وزن های بی سابقه به نیمای غزل معروف است.

از اشعار معروف او باید به دوباره می سازمت وطن اشاره کرد که در سال پنجاه و نه سروده شده است.

 

 

ادامه نوشته

عشق و موسی مندلسون


موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت.

 

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.

 

زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :

 

- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

 

دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :

 

- بله، شما چه عقیده ای دارید؟

 

- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت:

 

«همسر تو گوژپشت خواهد بود»

 

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

 

«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن»

 

فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.


نتیجه اخلاقی این حکایت: مردها با چشم خود گول میخورند و زنها با گوش!


اگر گفتی اهل کدام کشوره!

اگر گفتی اهل کدام کشوره آدمی که می‌تونه وقتی میره مهمونی فوری از صاحبخانه بپرسه اینجا متری چند ؟
اگر گفتی اهل کدام کشوره آدمی که می‌تونه هر چیزی که میفته رو زمین با یک فوت ضد عفونی‌ کنه !
اگر گفتی اهل کدام کشوره آدمی که می‌تونه کمتر ازیک سال بعد از مهاجرتش به یه کشور دیگه، زبان یاد بگیره، وارد دانشگاه بشه، تازه شاگرد اول کلاس هم بشه!
اگر گفتی اهل کدام کشوره آدمی که می‌تونه جلد بستنی که هیچی توش نداره رو لیس بزنه ولی بعد وقتی مهمونی تموم میشه همینطوری دیس دیس غذا بریزه تو سطل اشغال!!!
اگر گفتی اهل کدام کشوره آدمی که می‌تونه با وجود این همه نداری و بیکاری و تورم، وقتی مهمون واسش میاد سعی کنه بهترین پذیرایی رو کنه و بهترین غذارو بذاره واسه مهمونش تا یه وقت جلوش شرمنده نشه.

اگر گفتی اهل کدام کشوره آدمی که می‌تونه ساعت مچی ببنده رو دستش بعد اگه بهش بگی ساعت چنده؟ موبایلشو در بیاره و ساعت رو اعلام کنه!

اگر گفتی اهل کدام کشوره آدمی که می‌تونه یکی رو که هیچ دخلی به فوتبال نداره از رییسی ستاد سوخت بذاره مدیرعامل یه باشگاه ورزشی!

اگر گفتی اهل کدام کشوره آدمی که می‌تونه اسم فیلمارو با شخصیت اصلی اش صدا کنه!

اگر گفتی اهل کدام کشوره آدمی که می‌تونه تو لاین سرعت پنچرگیری کنه!!!
اگر گفتی اهل کدام کشوره آدمی که می‌تونه وقتی تو کوچه و خیابون، یه تیکه نون رو زمین میبینه تو دلش بگه نعمت خداست و نتونه بی تفاوت از کنارش رد بشه و برداره بوسش کنه بذاره کنار یه درخت تا گنجیشک ها بیان بخورنش!
اگر گفتی اهل کدام کشوره آدمی که می‌تونه ماشین کولر دار ســوار بشــه ولی خودشو با روزنامــه باد بــزنــه!

اگر گفتی اهل کدام کشوره آدمی که می‌تونه با پاکت های خالی ساندیس واسه خودش ساک دستی درست کنه!

اگر گفتی اهل کدام کشوره آدمی که می‌تونه 10 ساعت تمام از تاریخ و مردم و آب و هوای کشورش تعریف کنه که خارجیه واسش سوال پیش بیاد که پس چرا اومدی اینجا؟!
اگر گفتی اهل کدام کشوره آدمی که می‌تونه وقتی از یک چیزی اعم از شخص یا شغل یا قومیتی ضربه ای میخوره، دیگه نظرش در مورد همه اونجوری میشه!
مثلا دخترا همه بی احساسن. پسرا همه خائنن. اهالی این شهرهمه خسیسن.  موتور سوارا همه بی فرهنگن!
اگر گفتی اهل کدام کشوره آدمی که می‌تونه با هزار بدبختی کنکور ارشد شرکت کنه و قبول شه، بعد خانوادش بگن چون شهرستانه نمی خواد بری!

اگر گفتی اهل کدام کشوره منشی که می‌تواند: خودشو از دکتر بیشتر بگیره!

اگر گفتی اهل کدام کشوره آدمی که می‌تونه وقتی پشـــت فرمـــونه به پیـــاده ها فحـــش بده و وقـــتی پیـــاده میره جایی، به راننــــــده ها فحـــش بده!
اگر گفتی اهل کدام کشوره آدمی که می‌تونه از حق اجتماعی خودش فقط در صف نانوایی و تاکسی دفاع کنه!


به نقل از وبسایت: "فارسی شکر است."

خروس لاری ادبیات ایران


ابوالقاسم حالت شاعر، مترجم و محقق توانای معاصر در سال ۱۲۹۸ در تهران به دنیا آمد. وی پس از تحصیلات مقدماتی و متوسطه به استخدام شرکت ملی نفت ایران درآمد و تا زمان بازنشستگی در خدمت این سازمان بود. ابوالقاسم حالت در جوانی به فراگیری زبان‌های عربی، انگلیسی و فرانسه پرداخت و از سال ۱۳۱۴ ه.ش به شعر و شاعری روی آورد و به سرایش شعر در قالب کهن و تذکره‌نویسی همت گماشت. دیوان حالت که مشتمل بر قطعات ادبی، مثنوی‌ها، قصاید، غزلیات و رباعیات است، خود نمایانگر عمق دانش ادبی این محقق است. وی از سال ۱۳۱۷ همکاری خود را با مجله معروف فکاهی توفیق آغاز کرد و بحر طویل‌های خود را با امضای هدهد میرزا و اشعارش را با اسامی مستعار خروس لاری، شوخ، فاضل ماب و ابوالعینک به چاپ می‌رساند. علاقه به مسائل دینی سبب شد از سال ۱۳۲۳ هر هفته چند رباعی جدی که ترجمه‌ای از کلمات قصار علی بن ابی‌طالب بود در مجله «آئین اسلام» چاپ کند. حالت در ترانه‌سرایی نیز دستی توانا داشت و عموماً این ترانه‏ها در قالب فکاهی، انتقادی علیه وضعیت سیاسی و اجتماعی آن زمان بود. حالت در آن سال‌ها با نشریات امید، تهران مصور و پیام ایرانی نیز همکاری داشت و ملک‌الشعرا بهار او را به کنگره نویسندگان ایران دعوت نمود. حالت در زمینه موسیقی اصیل ایرانی نیز فعالیت داشت و سراینده نخستین سرود جمهوری اسلامی بود. وی پس از انقلاب اسلامی نیز علیرغم کهولت سن مدت زمانی نسبتاً طولانی با مجله گل آقا همکاری کرد. از ابوالقاسم حالت آثار ادبی و فرهنگی فراوانی در زمینه‌های طنز، شعر، ادبیات و ترجمه باقی مانده‌است. وی در سوم آبان سال ۱۳۷۱ بر اثر سکته قلبی درگذشت.










با تشکر از محمد قلی پور که وصیت نامه ی مزبور را در قسمت نظرات گذاشته بود و ترجیح دادم که در صفحه ی اصلی باشد. البته ایشان مراتب عفت کلام را رعایت فرموده بود اما در سایت ها هر چه گشتم همه با اصل مطلب تناقضاتی داشتند. بناچار همین صفحه ی اسکن شده را انتخاب نمودم. خوانندگان فهیم ما متوجهند که ادبیات همین است. مثنوی مولانا و بسیاری دیگر از منابع ادب فارسی نیز عاری از برخی واژگان ناساز نیستند.


برای تو که ...

Quand le vend fait danser ta chevelure,

Mon cœur est martyrisé mille fois par moment,

autant que je t’aime mille fois par moment.

 

باد که گیسوانت را به رقص در می آورد

هر لحظه هزار بار دلم شهید می شود چونان چون هر لحظه

که هزار بار دوستت می دارم.

 

Tes yeux qui sont la source infinie de tous les charmes du monde,

depuis longtemps, ils m’ont tellement agité,

de sorte que je me suis perdu dans toute chose que tu as vue.

 

چشمانت که منبع ناتمام ، تمام جاذبه های عالم است

چند گاهی است که مرا آشفته خویش نموده

چندان که به هر چه نظر می گیری تا دیر زمانی در آن محو می شوم.

 

Et puis,

Je reviens à moi-même au moment, où tu t’échappes de mes yeux.

و آن گاه

وقتی به خود می آیم که تو را در آن نمی بینم.

 

Et tes lèvres,

douces, comme une brise printanière,

M’offrent une rêverie  agréable.

toujours souriantes,

Comme un bourgeon mi-clos,

que les miennes désirent impatiemment de les prendre un baiser.

 

واما لبانت،

که به لطافت نسیم بهاری رؤیایی خوش برایم به ارمغان می آورد.

همواره متبسم،

چون غنچه نیمه بازی است که بوسه گاه عاشقانه عاشق دچار توست.

 

J’ai exprimé tout cela,

Pour que mon cœur sois soulagé de l’excès de ton amour,

et que tu saches:

                                     Je t’aime,

                                                             Je t’aime,

                                                                                    Je t’aime.


این همه را گفتم

که کمی دلم سبک شود ازبغض عشق تو

و بدانی:

                که دوستت می دارم

                                             دوستت می دارم

                                                                        دوستت می دارم.

 

سروده ی: آقای ابوذر اولیائی / Le poète iranien: Abouzar OVLIAΪ

برگردان به فرانسه: معصومه سلیمی / La traduction en français par Massoumeh SALIMI

 


حبّ الممنوع




سریال ترکیه ای Forbidden love یا به قول عرب ها "حبّ الممنوع" که طفلی همسایه های ما رو از خواب و خوراک انداخته!



آدميزاد (از مجموعه بعضي ها هيچ وقت نميفهمند! )

 

آدميزاد دوتا پا داره و دوتا اعتقاد: يكي براي وقتي كه حالش روبراهه و يكي هم براي موقعي كه حالش خرابه.اسم اين دومي رو گذاشته دين.

آدميزاد جزو مهره دارانه و علاوه بر يك روح ناميرا، از يك سرزمين آبا و اجدادي هم برخورداره تا زياد به خودش نباله.

آدميزاد بصورت طبيعي توليد ميشه ولي حس ميكنه طريقه به وجود اومدنش غير طبيعي بوده، براي همين زياد دوس نداره راجع بهش حرف بزنه.بوجود ميارنش، اما ازش نميپرسن خودش دلش ميخواد يا نه.

آدميزاد موجودي بدرد بخوره، آخه مرگ يه سرباز سهام نفت رو توي بازاراي جهاني ميبره بالا و مرگ يه معدنچي عايدي صاحب معدن رو زياد ميكنه. از فرهنگ و علم و هنرش هم كه ديگه نگو.

آدميزاد در كنار غريزه هاي توليد مثل و خوردن و آشاميدن،دو علاقه ي مفرط ديگه داره: سر و صدا راه انداختن و گوش به حرف كسي ندادن.

ميشه گفت آدميزاد واقعا موجوديه كه هميشه موقع صحبت هوشش جاي ديگه ايه. اگه آدم عاقلي باشه حقشه كه اين كارو بكنه، آخه فقط به ندرت حرف حسابي از دهن كسي در مياد. چيزي كه آدما با كمال ميل بهش گوش ميدن وعده و وعيده، تملق و چاپلوسيه، تعريف و تمجيده. صلاحه كه آدم هميشه سه درجه از حدي كه خودش ميدونه چاپلوسي كردناش رو غليظ تر كنه.

آدميزاد نسبت به همنوع خودش بخيله، براي همينه كه قانون رو در آورده. ميگه: اگه من حق ندارم فلان كار رو بكنم، پس بقيه هم نبايست حقش رو داشته باشن.

براي اينكه خاطرت از كسي جمع بشه بهتره بري روي پشتش بشيني. تا وقتي كه روش نشستي لااقل خاطرت جمعه كه از دستت در نميره. بعضي ها كه حتي به شخصيت افراد اطمينان ميكنن.

آدما به دو دسته تقسيم ميشن: مذكرا نميخوان فكر كنن، مؤنثا نميتونن فكر كنن. افراد هر دو دسته چيزي دارن كه اصطلاحا بهش ميگن احساس. مطمئن ترين راه براي برانگيختن اون تحريك نقاط خاصي از ساختمونه اعصابه. اون وقته كه بعضي آدما از خودشون شعر پس ميدن.

هر آدميزادي يه جيگر، يه طحال، دو ريه و يه بيرق داره. همه ي اين چهار ارگان براش اهميت حياتي دارن. ممكنه آدمي جيگر، طحال يا يه ريه نداشته باشه، اما آدم بي بيرق پيدا نميشه.

آدماي همراه وجود ندارن. آدماي حاكم داريم و آدماي تحت حاكميت. با اين وجود تا حالا نشده يه نفر به خودش حاكم بشه، آخه برده متخاصم هميشه زورش از اربابي كه به حكومت كردن معتاد شده بيشتره. هر آدمي نسبت به خودش ناتوانه.

آدميزاد وقتي حس ميكنه كمرش ديگه شل شده عالم و زاهد ميشه، بعدشم از شيريني لذات زندگي دنيوي چشم ميپوشه. اسم اين كارو مي ذاره درون نگري.

آدماي پير و جوون فكر ميكنن نژاداشون با هم فرق ميكنه. پيرا معمولا يادشون ميره كه خودشون يه موقعي جوون بودن يا يادشون ميره كه ديگه پير شدن. جوونا هم هيچ وقت حاليشون نميشه، اونا هم بالاخره يه روزي پير ميشن.

آدميزاد دلش نميخواد بميره، چون نميدونه بعد از مرگ چي به سرش مياد. اما براي خودش خيال ميكنه كه ميدونه. با اين حال بازم دلش نميخواد بميره، آخه ميخواد همين زندگي رو يه كمه ديگه هم ادامه بده. منظورش از يه كمه ديگه تا ابده.

بعلاوه آدميزاد موجوديه كه ميخ ميكوبه، موزيك دلخراش ميزنه و واق واق سگش رو در مياره. بعضي وقتا هم آروم ميگيره، اما اون موقعيه كه ديگه مرده.

در كنار آدميزاد موجوداتي هم وجود دارن به اسم آنگلوساكسونها و آمريكايي ها، ولي ما هنوز درس اونا رو نخونديم. تازه از سال بعد كلاس حيوون شناسي داريم.


آدميزاد از مجموعه بعضي ها هيچ وقت نميفهمند اثر كورت توخولسكي، نویسنده، شاعر و روزنامه نگار آلمانی


منبع: وبسایت گروه روسی دانشگاه فردوسی ورودی 88

فراخوان اندیشه

سلام، دوستان:


 یکی از مشکل ترین ترجمه ها، ترجمه ی شعر حافظ به زبان های دیگر و از جمله به فرانسه است!

چون نمی توان لفظ به لفظ ترجمه کرد. بسیاری از اوقات معنایی ورای الفاظ مورد نظر است که اگر به معنای ظاهری و لفظی بسنده کنیم، از مراد شاعر فرسنگ ها دور می شویم.

این بیت را به همفکری می گذارم:


یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست   جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست؟


ابتدا باید ببینیم که حضرت حافظ به فارسی روان چه می خواهد بگوید؟ بفرمایید نظر بدهید تا ببینیم بهترین ترجمه ای که می شود از آن ارائه داد چه هست؟



 این بیت از حافظ را استاد گرانقدر ترجمه، آقای دکتر وثوقی، در کلاس مطرح کردند و این بیت به همفکری گذاشته شد.

مفروض است که ( احتمالا!) حضرت حافظ در کوچه های شیراز قدم می زده که ناگاه با یک پری زیبا مواجه شده که یک دل نه، که صد دل به او دل باخته است!

ولی از آنجا که حافظ انسان چشم پاکی است، از در و همسایه جویا می شود که این پری اهل کدام یکی از این منازل است و آیا شوهر یا معشوقی دارد یا خیر؟ می خواهد بداند چنانچه این پریرخ صاحبی دارد، چشم پوشی نماید.

در بیت، شمع استعاره است و بجای لفظ شمع بایستی از عبارت زن زیبا در ترجمه بهره ببریم و گر نه خواننده ی فرانسه زبان هنگ می کند و مغزش عاجز می ماند از دریافت معنا!

ترجمه ی استاد:


Ö mon Dieu, à quel  foyer appartient cette belle créature?

Nous sommes brûlés dans son amour, aurait-elle un amant?


با تشکر از آقای قلی پور، کاملا درست افاده ی مفهوم نمودید.

باده شبگیر

غزل 26

زلف آشفته و خوي کرده و خندان لب و مست
پيرهن چاک و غزل خوان و صراحي در دست

نرگسش عربده جوي و لبش افسوس کنان
نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزين
گفت اي عاشق ديرينه من خوابت هست؟

عاشقي را که چنين باده شبگير دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو اي زاهد و بر دردکشان خرده مگير
که ندادند جز اين تحفه به ما روز الست

آن چه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام مي و زلف گره گیر نگار
اي بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست.




Disheveled hair, sweaty, smiling, drunken, and

With a torn shirt, singing, the jug in hand

Narcissus loudly laments, on his lips, alas, alas!

Last night at midnight, came and sat right by my bed-stand

Brought his head next to my ears, with a sad song

Said, O my old lover, you are still in dreamland

The lover who drinks this nocturnal brew

Infidel, if not worships the wine's command

Go away O hermit, fault not the drunk

Our Divine gift from the day that God made sea and land

Whatever He poured for us in our cup, we just drank

If it was a cheap wine or heavenly brand
The smile on the cup's face and Beloved's hair strand

Break many who may repent, just as Hafiz falsely planned.

لغتنامه شعر حافظ:
1.افسوس کردن: مسخره کردن

2. روز ألست یا پیمان ألست: (به فتح اول و ثانی، و سکون ثالث و رابع در فارسی، اشاره به آیه ی 172 سوره "أعراف")
هنگامى که آدم(علیه السلام) آفریده شد، فرزندان آینده او تا آخرین فرد بشر از پشت او به صورت ذراتى بیرون آمدند (و طبق بعضى از روایات، این ذرات از گِل آدم بیرون آمدند) آنها داراى عقل و شعور کافى براى شنیدن سخن و پاسخ گفتن بودند، در این هنگام از طرف خداوند به آنها خطاب شد: أَلَسْتُ بربِّکُمْ: «آیا پروردگار شما نیستم»؟!
همگى در پاسخ گفتند: بَلى شَهِدْنا: «آرى بر این حقیقت همگى گواهیم».
سپس همه این ذرات به صلب آدم (یا به گِل آدم) باز گشتند و به همین جهت، این عالم را «عالم ذرّ» و این پیمان را «پیمان اَلَستْ» مى نامند.
معادل فرانسوی پیمان الست: Pacte primordial / Pacte originel

3. خوی: عرق، عرقی که از بدن تراوش کند. خوی کرده: عرق آلوده/ معادل انگلیسی آن sweaty هم همین مفهوم را می رساند.
4. زلف گره گیر : یعنی زلفی که چون بکشی صاف می ایستد، و چون رها کنی باز گره پیدا می کند.
5. صراحی: یعنی تنگ شراب که به شکل حیوانات از جمله مرغابی می ساخته اند، و شراب از دهان و گاهی از چشم مرغابی بیرون می آمده است.
6. نرگس استعاره است از چشم معشوق و عربده جوی یعنی جنگ جوی و ستیزه جوی
 
 
این غزل را با عنوان باده ی شبگیر، با صدای گرم استاد ایرج بسطامی از لینک زیر دانلود کنید.
 
از اینجا می توانید این تصنیف زیبا را دانلود کنید. از دستش ندید. می توانی مقاومت کنی که اشکت سرازیر نشود؟ امتحان کن.
 

هفت سال پیش حمید متبسم آلبوم "بوی نوروز" را روانه بازار کرد که اهالی موسیقی را به تحسین واداشت. متبسم با این اثر چنان جایگاهی در جامعه موسیقی یافت که هنوز وقتی صحبت از ارکستراسیون ایرانی می شود نام او در کنار هنرمندان پرکاری چون فرامرز پایور و حسین علیزاده می آید. با اینکه "بوی نوروز" یک اثر استثنایی در میان آلبومهای کم تعداد متبسم است (که به عقیده نگارنده هیچ یک از آثار ایشان - حتی "بامداد" - به قدرت و استحکام "بوی نوروز" نبود) ولی به قدری فرم آهنگسازی و تنظیم این اثر بدیع و زیباست که همین آلبوم توانسته بدعت گذار فرم جدیدی در تصنیف موسیقی برای گروه سازهای ایرانی باشد.

گذشته از قدرت آهنگسازی این اثر، آواز مرحوم ایرج بسطامی هم در این آلبوم در اوج خود بوده و می توان گفت "بوی نوروز" اگر بهترین آواز بسطامی نباشد، جزو بهترینهاست. البته به این نکته هم باید توجه داشت که یکی از دلایلی که بسطامی توانسته بخوبی در این اثر تواناییهای خود را به نمایش بگذارد، کوک مناسب گروه با صدای بسطامی است.
 
با تشکر فراوان از ابوالفضل عزیز، اطلاعات تکمیلی را از اینجا مطالعه کنید.

پیغام گیر برخی شاعران

دستگاه پیغام گیر برخی شاعران!  بخوانید. جالبه!


پیغام گیر فردوسی

نمی باشم امروز اندر سرای

که رسم ادب را بیارم به جای

به پیغامت ای دوست گویم جواب

چو فردا بر آید بلند آفتاب      

 

     پیغام گیر خیام

      این چرخ فلک عمر مرا داد به باد

    ممنون توام که کرده ای از من یاد

    رفتم سر کوچه ، منزلِ کوزه فروش

    آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد

         

    پیغام گیر منوچهری

    از شرم به رنگ باده باشد رویم

    در خانه نباشم که سلامی گویم

    بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت

    زان پیش که همچو برف گردد رویم.

 

         پیغام گیر مولانا

    هر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم

    شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم

    برگو به من پیغام خود...هم نمره و هم نام خود

    فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم

    

 

    پیغام گیر بابا طاهر

     تلیفون کرده ای جانم فدایت

    الهی مو به قوربون صدایت

    چو از صحرا بیایُم نازنینُم

    فرستم پاسخی از دل برایت

         

    پیغام گیر حافظ

    رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود ، غم مخور

    تا مگر بینم رخ جانانه ی خود ، غم مخور

    

    بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بُگذاری پیام

    زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود ، غم مخور

     

 

    پیغام گیر سعدی

    از آوای دل انگیز تو مستم

    نباشم خانه و شرمنده هستم

    به پیغام تو خواهم گفت پاسخ

    فلک را گر فرصتی دادی به دستم

    

    پیغام گیر نیما

      چون صداهایی که می آید

    شباهنگام از جنگل

    از شغالی دور

    گر شنیدی بوق

    بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم

    در فضایی عاری از تزویر

    ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه

    پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

     
   
پیغام گیر شاملو

    بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت

    سنگواره ای از دستان آدمیت

    آتشی و چرخی که آفرید

    تا کلید واژه ای از دور شنوا

    در آن با من سخن بگو

    که با همان جوابی گویم

    تآنگاه که توانستن سرودی است

     
   
پیغام گیر سایه

    ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان

    دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان

    گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد

    به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

     

    پیغام گیر فروغ

    نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم

    با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم

    و آستانه پر از عشق می شود

    و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند

    سلامی دوباره خواهم داد.


منبع: وبسایت کلوب

دوست من گل سرخ  (ترانه ای از ناتاشا اطلس)

On est bien peu de chose

Et mon amie la rose


Me l'a dit ce matin


A l'aurore je suis née


Baptisée de rosée


Je me suis épanouie


Heureuse et amoureuse


Aux rayons du soleil


Me suis fermée la nuit

Me suis réveillée vieillie


ما خیلی کوچک هستیم


و دوست من گل سرخ


امروز صبح این را به من می گفت


سپیده که زد متولد شدم


با شبنم غسل تعمیدم دادند


شکفته شدم


سعادتمند و عاشق


در پرتو نور خورشید


شب که شد بسته شدم


چشم که باز کردم پیر شده بودم.
 
 
ادامه ی ترانه را در ادامه مطلب بخوانید.
 

 

منبع: وبسایت "سایه "، ترانه های فرانسوی

از لینک زیر می توانید ترانه را آنلاین بشنوید و یا آنرا دانلود کنید.


لینک دانلود ترانه




ادامه نوشته

زمستون (شعری از ژاک پره ور)



سروده: ژاک پره ور (Jacques Prevert )

برگردان: گلاره جمشیدی

توی یه شب زمستونی
یه آدم گندهء سفید
تند تند می دوه
اون یه آدم برفیه
با یه چپق چوبی کوچیک،
یه آدم برفی گنده
که سرما دنبالش کرده
می رسه به یه دهکده.
با دیدن یه روشنی
خیالش راحت می شه
بدون در زدن
وارد یه خونه می شه؛
واسه گرم کردن خودش،
رو یه بخاری داغ می شینه و،
به یه چشم به هم زدن
غیب میشه.
چیزی ازش نمی مونه
جز چپق اش
میون یه چاله آب،
چیزی ازش نمی مونه
جز چپق اش و
کلاه کهنه اش...
 
یک لینک بسیار زیبا در همین رابطه  ترانه های نوئل



همین شعر با ترجمه ی احمد شاملو:

در شب زمستانى
شتابان مى‏گذرد مرد سپيد ِ ستبر بالايى
مرد سپيد ِ ستبر بالايى

آدمكى برفى است
با چپق چوبين ِ كوچكى
آدمكى برفى است
كه سرما سر در پى‏اش نهاده

به دهكده‏يى مى‏رسد
به دهكده‏يى
و به مشاهده‏ى روشنايى
اطمينان حاصل مى‏كند
به خانه‏ى كوچكى درمى‏آيد
بى‏آن كه حلقه به در زند
به خانه‏ى كوچكى
بى‏حلقه به در كوفتن
تا گرم شود
تا گرم شود،
بر آتشدان تفته مى‏نشيند
و بناگاه ناپديد مى‏شود

و از او هيچ به جا نمى‏ماند جز چپقش
ميان ِ مشتى آب
بجز چپقى چوبين
و كهنه كلاهى نمدين.

مستانه شو، مستانه شو. (ترجمه شعری از بودلر)

Enivrez-vous


Il faut être toujours ivre. Tout est là: c'est l'unique question. Pour ne pas

sentir l'horrible fardeau du Temps qui brise vos épaules et vous penche

vers la terre, il faut vous enivrer sans trêve.


Mais de quoi? De vin, de poésie ou de vertu, à votre guise. Mais

enivrez-vous.


Et si quelquefois, sur les marches d'un palais, sur l'herbe verte d'un fossé,

dans la solitude morne de votre chambre, vous vous réveillez, l'ivresse déjà

diminuée ou disparue, demandez au vent, à la vague, à l'étoile, à l'oiseau, à

l'horloge, à tout ce qui fuit, à tout ce qui gémit, à tout ce qui roule, à tout

ce qui chante, à tout ce qui parle, demandez quelle heure il est; et le vent,

la vague, l'étoile, l'oiseau, l'horloge, vous répondront: "Il est l'heure de

s'enivrer! Pour n'être pas les esclaves martyrisés du Temps, enivrez-vous;
 
enivrez-vous sans cesse! De vin, de poésie ou de vertu, à votre guise!"


Charles Baudelaire




همواره باید مست بود. همین و لاغیر. برای حس نکردن بار جانفرسای زمان که شانه هایت تاب تحملش

را ندارد و قامتت را منحنی می سازد، بایستی دمادم خود را مست کنی.


اما از چه؟ از شراب، از شعر، از فضیلت و از هر چه میل داری. لیکن خود را مست کن.


اگر زمانی ، روی پله های کاخی، بر سبزه ی لب جویباری، در تنهایی غم افزای اتاقت به خود آمدی و

دریافتی که مستی ات پریده و زائل شده  است؛ از باد، از موج، از ستاره، از پرنده، از ساعت دیواری، از

هر آنکه می گریزد، از هر که می نالد، از هر که در حرکت است، از هر که می خواند، از هر که سخن می

گوید، بپرس ساعت چند است؟ و آن زمان، باد، موج، ستاره، پرنده و ساعت به تو خواهند گفت : " اکنون

زمان مستی است! برای آنکه زمان تو را به بردگی نکشاند، خود را مست کن! دمادم خود را مست کن. از

شراب ، از شعر ، از فضیلت و از هر چه میل داری! ".


شارل بودلر، شاعر فرانسوی، قرن نوزدهم

 برگردان: معصومه سلیمی

یادتون میاد؟!





 

 

 

انشای دانش آموزان در مورد الکساندر گراهام بل

 

 

داستان گربه های شمع بدست!



در تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه “شیخ بهائی” رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید :

در برخورد با افراد اجتماع ” اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان” ؟

شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من “اصالت” ارجح است .

و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که “تربیت” مهم تر است !


بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.


فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند بالا پهن کردند ولی چون چراغ و برقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند!


درهنگام شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم “تربیت ” از “اصالت ” مهم تر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت “تربیت” است.


شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود، گفت: من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند!!!

شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت : این چه حرفیست فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز!!! کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست وتمرین زیاد انجام می شود.

ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند .
لذا شیخ فکورانه به خانه رفت .

او وقتی از کاخ برگشت بی درنگ دست به کار شد. چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد.

فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های شمع به دست همان.

شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید؛ زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد ...

در آن هنگام هنگامه ای به پا شد:

گربه های نگون بخت با دیدن موش های چاق و چلّه، دل از کف بدادند و شمع ها از کف بر زمین افکندند!

یک گربه به شرق درآمد، دیگری به غرب، آن یکی به شمال وان یکی به جنوب ...

و این بار شیخ دستی برپشت شاه زد و گفت : شهریارا ! یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه “تربیت” هم بسیار مهم است ولی”اصالت” مهم تر!

یادت باشد با “تربیت” می توان گربه اهلی را رام و آرام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و “اصالت” خود بر می گردد.


پ. ن. (پی نوشت ):

جوانها از خانواده های اصیل، همسر اختیار نمایند! پیامبر گرامی اسلام (ص) فرموده است:

از سبزه مزبله بپرهیزید.

اصحاب گفتند: سبزه مزبله چیست یا رسول الله؟

ایشان پاسخ دادند: زن زیبا در خانواده بد.


لطیفه های پَ نَ پَ




امان از دست این جوونا! با اون زبونای زرگری که بین خودشون رایجه و اگه نخوان که کسی غیر از خودشون بفهمه، محاله که بشه مقاصدشون رو فهمید.

فرانسوی ها به این زبون «آرگو» میگن و در همه ی زبانها رایج است و فارسی هم مستثنی نیست!

طنز مستقیم و رو در روی عبید زاکانی رو مقایسه کنید با لطیفه های جوونای امروز!

خب دیگه عصر مدرنیته همینه! لطیفه ها و طنزش هم متأثر از حال و هوای جامعه ی موجود است!

پَ نَ پَ چنانکه می دانید مخفف واژه های پس نه پس هستش که از قرار عربی اش هم در آمده است و عرب زبان ها چند وقتی است که از عبارت "یمقن .. یمقن لا" برای خنده استفاده می کنند. عبارت "یمقن .. یمقن لا" بر گرفته از عبارت "یمکن .. یمکن لا" یعنی "شاید بله .. شاید نه" است.



چند لطیفه ی پَ نَ پَ، تقدیم به شما:


رفتم دنبال دوستم، زنگ خونه رو زدم میگم منتظرم، میگه بیام پایین؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ بیا بالا پشت بوم، با هلیکوپتر اومدم!



از خونه زنگ زدم فست فود غذا بیارن طرف میگه بفرستم واستون؟

میگم پَـــ نَ پَـــ آپلود کن لینکش رو بده دانلود میکنم!



رفتیم باشگاه بیلیارد میگم دو تا چوب بدین؟میگه می خوایین بازی بکنین؟گفتم پـَـ نـَـ پـَـ از چین اومدیم می خواییم باهاشون غذا بخوریم!



تو صف عابر بانک وایسادم،یارو اومده میگه شما توی صف هستی؟ پـَـ نـَـ پـَـ وایسادم اینجا که شما پول که گرفتی انگشتت رو با زبون من خیس کنی و پولات رو بشماری.



شب جمعه داشتم خرما خیرات میکردم ... یارو خورده میگه : فاتحه بخونم؟ گفتم : پـَـ نـَـ پـَـ الهه ناز بخون...!



دارم تو کوچه راه میرم یه خانمه با ماشین رفت تو چاله آب پاشید همه صورتم و لباسام خیس شد، وایساده میگه وای خیس شدید ؟ پـَـ نـَـ پـَـ دیدم یه خانم محترمی مثل شما رانندگی یاد گرفته...اینا اشک شوقه!



از تاکسی پیاده شدم به راننده نیگا میکنم، میگه باقی پولتو میخوای؟میگم پ نه پـَـَــــ میخوام یه دل سیر نیگات کنم که میری دلتنگت نشم!


 

اینم پَ نَ پَ مخصوص دیشب:


دوستم برگشته بهم میگه امشب شب یلداست؟

گفتم پـَـ نـَـ پـَـ امشب شب مهتابه، حبیبم رو میخوام. حبیبم اگر خوابه، طبیبم رو میخوام...!


خب دوستان، در اصل می خواستم به یک ژانر خاص از ادبیات عامیانه اشاره کنم. چنانچه لطیفه ها خوشمزه نبودند، به بزرگواری درگذرید!


موزیک بی کلام این پست کاری است از گروه Cusco ، به نام Andes که به گمانم مفهوم آن رشته کوههای آند باشد که در آمریکای جنوبی واقعند.



این موزیک از آلبوم Apurimac I و محصول سال ۱۹۸۵ گروه Cusco می باشد. لازم به ذکر است این آهنگ در سالیان قبل در یکی از برنامه های تلویزیونی استفاده شده است.

لینک دانلود این آهنگ بی کلام و شنیدنی  اینجا و اینجا