داستان هزاردستان، ماری دو فرانس
داستان هزاردستان
در ایام قدیم در دیار سن مالو (Saint-Malot) شهری بود بغایت مشهور و در میان بلاد آن سامان بی نظیر. در این شهر دو شوالیه ی محتشم می زیستند که دو کاخ معظم با قلاع و حصار مستحکم در کنار هم داشتند. حشمت و جلال و ثروت و مرتبت آن دو بزرگزاده به درجه ای بود که آوازه ی شهرت ایشان در اکناف جهان پیچیده بود. یکی از آن دو ماهرویی فرزانه و مؤدب و مهربان به نکاح خویش درآورده بود که در فن خودآرایی به رسم آن دوران مهارتی شگفت و قابل تحسین داشت. نجیب زاده ی دیگر مجرد می زیست و مردی بود بدیع الجمال و خوش محضر و شجاع و جنگاور که شیردلی و شجاعت او شأن و منزلتی عظیم در میان همگنان برای وی فراهم کرده و در دلاوری و جنگاوری یگانه ی دوران بود، چنانکه در همه ی پیکارها و مسایقات جنگی و اعیاد نظامی دعوت و شرکت داشت. از این گذشته وی مردی بود بغایت سخی و کریم الطبع که در کمال وصفا از جان و دل در همه جا و به همه کس بی دریغ بذل مال می کرد.
دیری نگذشت که بزرگزاده ی جوان دل به عشق زوجه ی دوست و همسایه ی خویش بست...و همجواری آنان نیز سبب شد که که محبت در میانه ی ایشان به نهایت رسید... .
عشق آنان در کمال متانت و صفا و خالی از ریا بود و همچنین آن دو دلداده سخت مراقبت می کردند که راز ایشان برملا نشود و کس از یاران و دشمنان، آن دو را مشاهده و غافلگیر نکند و شبهه و سوءظنی نبرد.
شوالیه ی جوان با تمام دل و جان تسلیم عشق آن ماهروی شده بود، آنچنانکه بر زبانش جز حدیث معشوق و در دیدگانش جز نقش روی دلدار چیزی نبود... . چندین فصل بر این منوال گذشت، پاییز و زمستان سپری شد و فصل تابستان فرا رسید و بار دیگر جنگل ها و چمنزار ها سرسبز و خرم و درختان باغ غرق در گل و ریحان شدند و مرغان دشت و صحرا در میان اشجار و گلها با لطف و ملاحتی تمام نغمه ی شادی از سر گرفتند.
چه بسا شبها وقتی که ماه نور سیمین فام خود را بر روی زمین می پاشید و شوهر در بستر خفته بود، زن از جای برمی خاست و خویشتن را در شنلی می پوشانید و به کنار پنجره می آمد، زیرا می دانست که محبوبش نیز در آن موقع در کنار پنجره ی خویش ایستاده و بیدار مانده است. تنها به این طریق بود که آن دو دلداده از لذت دیدار یکدیگر برخوردار می شدند و بیش از این امکان دیدار نبود.
زن آنقدر شبها از جای برخاست و به کنار پنجره رفت که شوی از این کار به خشم آمد و چندین بار از او پرسید سبب چیست که هر شب از جای برمی خیزی و به کنار پنجره می روی؟ زن پاسخ داد: « سرور من، آن کس که آوای هزاردستان را نشنود از سعادت این جهان بی خبر است. من همه شب به کنار پنجره می روم تا نوای این مرغ زیبا را بشنوم. نغمه ی هزاردستان در دل شب چنان به گوشم شیرین و لطیف می آید که استماع آن در نظرم لذتی بس شگرف دارد...».
چون شوی این سخن بشنید به خشم آمد و با دلی آکنده از کین و انتقام قاه قاه خندیدن گرفت. اندیشه ای از خاطرش گذشت و گفت باید که هزاردستان را در دامی گرفتار کنم تا از شر وجود او در امان باشم.
در پی این تصمیم نوکران او جمله به فراهم کردن تور و دام پرداختند و به فرمان خواجه همه را در باغ گستردند. درخت فندق یا شاه بلوطی باقی نماند که دامی بر آن تعبیه نشده باشد. عندلیب خوش نوا در بند گرفتار و محبوس گردید.
نوکران پس از صید مرغک او را زنده و سالم به خواجه ی خویش تسلیم نمودند. شوی چون عندلیب را در چنگ خود اسیر یافت قلبش سرشار از شعف و سرور گشت. پس به خانه نزد بانوی خویش آمد و گفت: « بانوی من، کجایی؟ پیش آی و با من سخن گوی، عندلیب خوش نوای تو را که آنقدر شبها برای خاطر او بیدار ماندی پای در بند کشیدم، از این پس او دیگر تو را از خواب ناز بیدار نخواهد کرد». این بگفت و هزاردستان را در میان دو دست بگرفت و گردن بپیچاند و بکشت. آنگاه جسد بیجان بلبل را به سوی زن انداخت و پیراهن او را از خون مرغک بینوا رنگین و لکه دار نمود و از سرای بیرون رفت.
زن جسد مرغک را از زمین برداشت و با تلخی و ناامیدی بسیار اشکی چند چون مروارید بر عارض خویش بارید و گفت: نفرین و لعنت باد بر شرارت این مردم و خاک بر فرق این جان ستانان که هزاردستان را در بند و دام خویش کشیدند و مرا از سعادتی عظیم محروم نمودند.
فراق دوستانش باد و یاران که ما را دور کرد از دوستداران