حکایتی از عبید زاکانی
بازرگانی زنی خوش صورت، زهره نام، داشت. عزم سفری کرد. از بهر او جامه ای سفید خرید و کاسه ای نیل به خادم داد، که هرگاه از این زن حرکتی ناشایست دروجود آید، یک انگشت نیل بر جامه ی او زند، تا چون باز آیم، اگر تو حاضر نباشی، مرا حال معلوم شود.
پس از مدتی خواجه به خادم نوشت که:
چیزی نکند زهره که ننگی باشد بر جامه ی او زنیل رنگی باشد؟
خادم باز نوشت که:
گر ز آمدن خواجه درنگی باشد چون باز آید زهره پلنگی باشد!
![]()
+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 22:37 توسط M'assoumeh
|