پول آب را باید داد.

پول برق را جدا.

دیوار بازداشتگاه نم کشیده.

پول گاز را،

مشترک باید داد.


ذکر را باید گفت.

من مسلمانم.

قبله ام  سیار است.

گاه آن جیب، که پر از پول است.

گاه آن قد بلند.

کعبه ام سمت حجاز

حج را باید رفت

هفت بار چرخیدن

دور آن سنگ سیاه

پس از آن همه ره پیمودن،

من اهل همانجا هستم.


و در اینجا خرها نیز

می فهمند

 که خبرها همگی پرغرضند.

اهل گیلانم.

گوشه ای، در دل یک شالیزار

شنبه ها آب خزر می نوشم

جمعه ها زیر درخت می خوابم.

دیروز

 عاقلی با من گفت:

حرفها باد هواست.

شعر قرتی بازیست.


در عوض،

درس را باید خواند.

مدرکی باید گرفت.

زن را هم باید گرفت.

شبها باید خفت.

پول آب را باید داد.

پول گاز را جدا.

بچه زن می خواهد.

زندگی باید کرد.

و سپس باید مرد...

و دیگر هیــچ.


منبع: وبسایت "آریان مهر"، با تصرف و تلخیص