حکایتی از عبید زاکانی
قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.
قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک، این قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز
نشناسی؟ مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی.
عبید زاکانی
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 23:23 توسط M'assoumeh
|